رابطه با تمام شیرینی اش سراسر محدودیت است کسی که وارد رابطه میشود در اصل وارد یک زندان شده است! وارد یک انفرادی که روی در و دیوارهایش پر از دوستت دارم به زبان ها و رفتارهای مختلف است عاشقانه هایی با طعم دلبرانه ی دونفره، که قبل از این آدم های معمولی زندگی تان نثارتان نمیکردند، اما این عاشقانه ها تاوان دارد تاوانی از جنس محدودیت از جنس اولویت که هیچ بهانه ای نباید جای اولویت فرد اول زندگی تان را بگیرد که اگر گرفت که اگر خوشی های گذرای زندگی تان را ترجیح دادید ناگزیر از انفرادی آزاد میشوید و انتقال داده میشوید به بند عمومی! هر چند شاید رابطه تان پابرجا بماند اما دیگر کیفیت قبل را نخواهد داشت. البته که هیچ نیرویی نمیتواند انسان را محدود کند اما انسان، خود تصمیم میگیرد در انفرادی باشد و ریاضتِ شیرین عشق را به جان بخرد یا در بند عمومی سرگرم آدم هایی که می آیند و چندی بعد میروند. حال شما بگویید تنهایی واقعی از آن چه کسی ست؟ آزادی و شلوغیِ کاذبِ بند عمومی یا اسارتِ شیرین بند انفرادی؟!
من کتابها را بی آنکه انتخاب کنم، برمیداشتم، فقط دنبال کتاب های قطور بودم؛ پدرم انقدر کتاب داشت که من فکر نمیکردم بو ببره. تازه بعدها بود که فهمیدم تک تک شون میشناسه، درست مثل چوپانی که گوسفندهاشو میشناسه. یکی از اون کتابها کوچک و کهنه بود، کتاب زشتی بود. اونو به قیمت یک قوطی کبریت فروختم، ولی بعدها فهمیدم به اندازه یک کارتن نون ارزش داشته. بعدها پدرم درباره اش از من سوال کرد و وقتی گفت فروش کتاب ها را بذارم به عهده خودش، از خجالت آب شدم. اونوقت خودش کتاب ها را میفروخت و پولش برای من میفرستاد و منم نون می خریدم... نان سال های جوانی، هانریش بل
تنهایی من را عوض کرد، از من چیزی ساخت که هیچ وقت فکرش را نمیکردم، جوری میشوی که انگار هیچ وقت نبودی، مثل یک سنگ بی تفاوت، بعضی وقت ها هم مثل یک شیشه حساس میشوی، تنها که میشوی آنقدر با خودت حرف میزنی، که دیگر حرفی باقی نمیماند که بخواهی به دیگران بگویی، غذا خوردنت بهم میریزد، ساعت ها یک آهنگ تکراری را گوش میکنی، جوری که تک تک کلماتش را حفظ میشوی، شب ها هم موقع خواب فکر هایت را میشمری تا شاید خوابت ببرد، تنهایی آدم را تغییر میدهد، جوری که دیگر خودت را هم نخواهی شناخت ...
کاشکی آخر این سوز بهاری باشد کاشکی در بغلت راه فراری باشد کاشکی از همه مخفی بشود این شادی کاشکی وصل شود عشق تو به آزادی کاشکی بد نشود آخر این قصه بد کاشکی باز بخوابیم ولی تا به ابد
نوشته ها تلخ نیستند این افکارات هستند که تلخند کاش تلخیه کلامت و تلخیه رفتارت به اندازه ی تلخیه افکارت نباشد.