هر شب آیینه ای از رویا در برابر دیدگانم هر شب تو در آینه لبخند می زنی هر صبح خرده های خوابم را جمع می کنم تکه های آینه را در مشت پنهان می کنم تکه های آینه تکه های خنده است هر روز به خرده های رویا در مشت به تو و سپیده دم سلام می کنم هر صبح آفتاب آینه را می شکند هر روز تو در آیینه ای شکسته با منی......
چرا من همیشه دیر میرسم... وقتی داشتم چمدونم رو میبستم، به این فکر میکردم که برم چی بگم، برم چکار کنم گیرم که رفتم ، نوش داروی بعد مرگ سهراب ... یعنی میشه همش شوخی باشه ...
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر وه ازین آتش روشن که به جان من و توست هوشنگ ابتهاج
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری… هوشنگ ابتهاج
به سراغ تو شبی می آیم می آیم با دو صد بوسه نو با دو صد راز و نیاز به سراغ تو شبی می آیم می آیم با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد