آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای آیینه ی خالی فقط امروز تصویر من است از عشق تو برباد رفت آن آبروی مختصر من روح بارانم ببین ، چون عشق تقدیر من است …
هرکس "تو"یی دارد و در تمام روزمرگی هایش به "تو"یی فکر میکند. اصلا بدون اینکه انسان "تو" داشته باشد هیچ چیز زیبا نیست. تو هم "تو"یی داری… همان طور که من "تو"یی دارم...و تمام گذشتگان ما نیز..! گاهی"تو"ات را گم میکنی! "تو"ات دیگر نیست و "او" می نامیش. اما … خودت را گول نزن… او همیشه "تو" باقی می ماند، همان "تو"یی که تمام لبخندها.. ترانه ها...... و تمام خودت را برایش پس انداز می کنی که روزی بگویی :تقدیم به تو مثل این متن که تقدیم به یک " تو" است
يك چمدان حرف يك زنبيل عاطفه من تا كجاي خاطره پيش رفته ام؟ نزديك به اوج ، تنها! هيچ دلي مال من نيست تمسخرنگاهي بي دل سهم دل كوچكم آخرين نگاهت را قاب گرفته ام تا هميشه يادم بماند
نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم… اما ایـــــــــــــن روزها… به لطـــــــــــفِ تــــــــــو… انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم….! ::
چشم وا کردم از تو بنویسم لای در باز و باد میآمد از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجماد میآمد ...
کاروان بیخبر کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهی است که بیرون شدن از چاهش نیست ماه من نیست در این قافله راهش ندهید کاروان باز نبندد ، شب اگر ماهش نیست نامه ای هم ننوشته است ، خدایا چه کنم گاهش این لطف به ما هست ولی گاهش نیست ماهم از آه دل سوختگاه بی خبر است مگر آیینه ی شوق و دل آگاهش نیست یارب آیینه ی او لطف و صفاییش نماند یا بساط دل بشکسته ی من آهش نیست تا خبر یافته از چاه محاق مه من ماه حیران فلک جز غم جانکاهش نیست داشتم شاهی و بر تخت گلم جایش بود حالیا تخت گلم هست ولی شاهش نیست تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست "خواهش اندر عقبش رفت و به یاران عزیز" باری این مژده که چاهی به سر راهش نیست شهریارا عقب قافله ی کوی امید گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست شهریار