بنشین رفیق! تا که کمی درد دل کنیم اندازه تو هیچ کسی مهربان نبود اینجا تمامِ حنجره ها لاف می زنند هرگز کسی هر آنچه که می گفت ، آن نبود! امیدصباغ نو
ای یار قلندردل, دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی, چون جان همایی تو بخرام چنین نازان, در حلقه جانبازان ای رفته برون از جا, آخر به کجایی تو دادهست ز کان تو, لعل تو نشانیها آن گوهر جانی را, آخر ننمایی تو بس خوب و لطیفی تو, بس چست و ظریفی تو بس ماه لقایی تو, آخر چه بلایی تو ای از فر و زیبایی, وز خوبی و رعنایی جان حلقه به گوش تو, در حلقه نیایی تو ای بنده قمر پیشت, جان بسته کمر پیشت از بهر گشاد ما, دربند قبایی تو از دل چو ببردی غم, دل گشت چو جام جم وین جام شود تابان, ای جان چو برآیی تو هر روز برآیی تو, بازیب و فر آیی تو در مجلس سرمستان, باشور و شر آیی تو شمس الحق تبریزی, ای مایه بینایی نادیده مکن ما را, چون دیده مایی تو
به گریه در وسط شعر هایی از سعدی به چای خوردن تو پیش آدم بعدی قسم به این همه که در سرم مدام شد قسم به من به همین شاعر تمام شده قسم به این شب و این شعرهای خط خطیم دوباره برمیگردم به شهر لعنتیم
میپرسم چرا، چرا، چرا و صورتم را در دستهایم پنهان میکنم چرا این دستها نتوانستند کاری کنند جز پنهان کردنِ صورتم..! "شهاب مقربین"
بگذار با صفای تو من زندگی کنم در گوشه ی صدای تو من زندگی کنم پیش از تو بی بهانگی ام مثلِ مرگ بود بگذار تا برای تو من زندگی کنم من هر چه دیده ام،همه نیرنگ و رنگ و ننگ بگذار با وفای تو من زندگی کنم پیش از تو،شوق زندگی از دست رفته بود بگذار پا به پای تو من زندگی کنم دنیایی از طراوت و دریایی از صفا ای کاش در هوای تو من زندگی کنم
هنوزسخت است درک کنم آن صدای لرزانت رادیگرنمی شنوم.. هنوزسخت است دستهای خسته ازرنج زمانه رادیگرنمی بینم.. وهنوزباورم نمی شودکه دیگرآن خانه ی کاهگلی باعطرجانمازت مست نمیشود.. دلم برایت تنگ شده است...
گاهی وقتها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی! گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟! گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی! گاهی وقتها، آدم چه چیزهای سادهای را ندارد... "افشین صالحی"