همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب چیست در همهمه دلکش برگ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند، که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها چیست در کوشش بی حاصل موج چیست در خنده جام که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این خلوت خاموش کبوترها، نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام، من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، همه را می شنوم، می بینم، من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت، همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را، تنها تو بدان! تو بیا، تو بمان با من، تنها تو بمان! جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب! من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند! اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر، تو ببند! تو بخواه، پاسخ چلچله ها را، تو بگو! قصه ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من، تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش! من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست، آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! ...
دلم در هواي كسي بود كه دلم را نشناخت دلم در هواي او بود ولي او دلش هواي كسي ديگر را داشت سخت است بفهمي كه دلت را دادي ولي او دلش جايي ديگر بود سخت است .....
اولین شعرها را من برایت گفته ام روی دیواره ی غارها به شکل شکار، نیزه و آتش و هنوز هیچکس نفهمیده شکار، نیزه و آتش فقط استعاره ای هستند از عشق من به تو. "محسن حسینخانی"
هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه نه هیزمش زیاد بشه. تبر ما آدمها باورهامونه نه آرزوهامون. تلاش نکن که زندگی را بفهمی بلکه سعی کن از زندگیت لذت ببری...! تلاش نکن که عشق را بفهمی بلکه سعی کن که به عزیزانت عشق بورزی و تک تک لحظه ها را عاشقانه زندگی کنی.
مبلها را چیدم پردهها را کنار پنجره قابها را به دیوار آویختم بعد دو فنجان چای ریختم و فکر کردم به365 روزِ دیگر که میتوانم با چیدمانی دیگر دوستت بدارم... "لیلا کردبچه"
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همگناه ِ من درین برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من ...
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی دلتنگ........میان ما و دل جنگ است مکن من را رها در جنگ دلم در شیشه چشمت پی مهتاب میگردد...........مرا راندی از آن کوچه به مهتاب و زدی با سنگ درود بر میترا خانم
ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ، ﺗﻮﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ، ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ، ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﻥ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﻭﻟﯽ ﻋﺼﺮ ﻭ ﻏﺮﻭﺏ ﺳﺮﺧﯽ ﺁﻥ ﮔﻞ ﻭ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﻫﻮﺍ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻋﻬﺪ ﺑﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺁﻥ ﻗﺴﻤﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﺜﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﻣﺎ ﺩﻭ ﻗﻮ، ﻋﺎﺷﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﺭﻫﺎ.. ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻡ ،ﺗﻮ ﺑﻪ ﮔﻞ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺍﺕ ﮔﻞ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮﯼ ﺳﺮﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﺸﺖ ﭘﺎﯾﺖ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺑﺪﻧﻢ ﺑﯽ ﺣﺲ ﺷﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﻮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺳﺮ ﭘﺎ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﻣﻦ ﺷﺐ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺗﺮﺍ ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﺧﻂ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻈﯽ ﺍﺕ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﯾﻦ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺩﺕ نیست