هر زمان شعری سرودم چون به نامت میرسید.....اشک بر چشمم نشست و گشته دیوانم چو اشک اشک چون غلطان شود هر سو گمانم میرود......میروم من هم چواشک و گشته سامانم چو اشک
یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود...شهر مو نمونه بود...آبادان گرمای سخت....آبادان صنعت نفت....آبادان رفاهی داشت.....آبادان صفایی داشت....آبادان بریمی داشت......آبادان بوارده داشت....آدما ی مهربون...آدمای ساده داشت...توی کوچه زناشون......سبزه هم دختراشون...دلشان همیشه شاد.....خند هم رو لباشون.....شهر مو شهره خدان.....همه گنبداشان طلان
آمدی ، گل در وجودم زاده شد برگ برگِ خاطرم ، افتاده شد کوچ کردی مدتی از بزم عشق باز قلبت ، راهی این جاده شد با تبسم ، بوسه ها بر لب زدی نبض و گرمای تنت سجاده شد پیش چشمم باز هم ، عاشق شدی عشق در بطن دلت ، آماده شد من به خلوتگاه چشمت ، ساکنم این پیام از من به قلبت ، داده شد بی تو پوچم ، ای نگاهت زندگی روز و شب سمت نیازم ، باده شد ذره ذره ، غرق گشتم در جنون حالیا ، دیوانگی هم ، ساده شد گشته زندانی وجودم در قفس با تو اما ، بال عشق آزاده شد آفتاب مشرق و مغرب کنون هر دو با هم ، بر زمین قلاده شد کورس عشقت تا نهایت می رود راز دل از عشق تو ، بگشاده شد
سخنی با آواتور میترا(گیسوی مشکی) آنچه پریشان کرده ایی ,بر چهره و بر شانه ات......صد شاعر دیوانه را هر دم کند دیوانه ات شاید اگر اید نسیم..مویی بجنباند زتو..............بینم دو چشم مست تو, آن چشمه مستانه ات مرغی منم بر شانه ات هجرت به کویت کرده ام......لب تشنه و تن خسته ام,راهم بده در لانه ات شاعر ناشناس
وقت وداع کوله بارم را کشید و گفت فقط امشب بمان...........اشک چشمم را ندید و گفت فقط امشب بمان سر به پایش من نهادم گفتمش راهی منم................او فقط از من شنید و گفت فقط امشب بمان گفتمش من میروم شاید فراموشم کنی....................لب ز لبهایش گزید وگفت فقط امشب بمان او ذلخیایی شدو من یوسف گمشته ایی...............جامه ای از من درید و گفت فقط امشب بمان تیشه فرهاد بود و من چو کوه بیستون....................ناله ها از من شنیدو گفت فقط امشب بمان حسرت یک بوسه از اتش به لبها نیمه شب..........بوسه ایی از من چشیدو گفت فقط امشب بمان شاعر ناشناس
ﻳﻪ ﻭَﻗﺘﺎیی ﻫَﺴﺖ... ﻧﻪ " ﮔﺮِﻳﻪ ﻛَﺮﺩﻥ" ﺁﺭﻭﻣﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻧﻪ " نفـﺲ ﻋﻤﻴﻖ " ﻧﻪ "ﻳﻪ ﻟﻴــﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺳَـــﺮﺩ" ﻧﻪ "ﺩٰاﺩ ﺯﺩَﻥ" ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎیی ﻫﺴـﺖ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ...نـیاز داری يکى بهت بگه من هنوز هستم چه مرگته..
چیزایی که مشیری روش نشد بگه و به من گفت چیزایی که مشیری روش نشد بگه و به من گفت آنجا مرا ببر که شرابم نمیبرد....................چشمت شمرده ام زچه خوابم نمیبرد بر بام عشق تو دل بی دل نشسته است......سنگش بزن ولی به کمان هم نمیپرد تنها به مخمل سرگیسوی مخملت...................گویا چریده و به گلستان نمیچرد نازت کشیده وغم دردت چشیده او..................جز ناز ناز تو همه نازی نمیخرد رازی به چشم خودکه تو پنهان نموده ایی....رازت بگو که دل ز تو پرده نمیدرد
در گوشه ای از اقلیمِ قلبت غریبانه نشسته ام و تردد عابرانِ عاشق را نظاره گرم یا قهرمان قلبت میشوم یا آنجا قبرم میشود "امیدکلهر"
گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند تا بریزی دردهایت را درونِ دایره جای همدردی فقط زخم زبانت می زنند عده ای که از شرف بویی نبردند و فقط نیش هاشان را به مغزِ استخوانت می زنند! زندگی را خشک-مثل زنده رودت-می کنند با تبر بر ریشه ی نصف جهانت می زنند چون براشان جای استکبار را پُر کرده ای با تمسخر مشتِ محکم بر دهانت می زنند! پیش ترها مخفیانه بر زمینت می زدند تازگی ها آشکارا آسمانت می زنند! آه! قدری فرق دارد زخم خنجرهایشان دوستانت پا به پای دشمنانت می زنند