قصه این است روبروی هزار آیینه هم که بایستم تصویر تو را می بینم. ترجیع بند دلم شده ای نازنین! می روم و می آیم و از تو می نویسم گرچه فاصله ی بین ما اندک نیست و دست دلم به تو نمی رسد هر بار که ماه را ببینم آرام می شوم دلخوش به اینکه آسمان ما یکی است حالا که نیستی چه فرقی می کند روز باشد یا شب؟ بهار باشد یا پاییز؟ قصه این است که در گذر همه ی فصل ها من، دلم فقط تو را می خواهد. "ماندانا پیرزاده"
لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سخت! درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد ! به یاد اولین بیت از کتاب خواجه افتادم: شروع عشق شیرین است و بعدش دردسر دارد❗️
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شبها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نمنم، تو را دوست دارم نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمیتر از غم ندیدم به اندازهی غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم: تو را دوست دارم جهان یک دهان شد همآواز با ما تو را دوست دارم، تو را دوست دارم قیصر امین پور
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به شادی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
مادرم قلبی داشت تا بلندای افق........میچکید از چشمش ,چشمه خوبیها....هر کجا دستش بود,گرم میکرد زمین,گرم میشد دلی و لبی لبخند داشت....مادرم مثل پری بالی از جنس صفا با خود داشت....هر کجا پر میزد...مثل اوصاف بهاری میشد...مادرم هوری بود شاعر ناشناس
حالا که چی ؟ می خوای چی رو به کی اثبات کنی؟ می خوای بری دنبال بهونه بهتر بگرد پل های پشت سرت رو هیچ وقت خراب نکن راهی واسه برگشت بزار این رسمش نیست رسم زمونه اینه ها ولی رسم رفیقا این نی
فردا روز دبگری است که بی تو ٬بر عمر تلف شده افزوده می شود همین روز ها ٬ زمان رفتن٬ فرا می رسد و من طوری از خیال تو گم می شوم ٬ که انگار هرگز نبوده ام . .
گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک یکشب ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک یا به خاک تیره غلطم یا به دامان گلی بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک گر به چشمی بوسه دادم یا برخساری چه سود کاین زمان با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک دست و پایی می زنم اما نمیدانم کجاست اندرین دریای بی پایان سامانم چو اشک بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه ور به چشمی جای گیرم باز لغزانم چو اشک سوز پنهان درون است این که پیدا می شود گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک