1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    قصه این است

    روبروی هزار آیینه هم که بایستم

    تصویر تو را می بینم.

    ترجیع بند دلم شده ای نازنین!

    می روم و می آیم و از تو می نویسم

    گرچه فاصله ی بین ما اندک نیست

    و دست دلم به تو نمی رسد

    هر بار که ماه را ببینم آرام می شوم

    دلخوش به اینکه آسمان ما یکی است

    حالا که نیستی چه فرقی می کند

    روز باشد یا شب؟

    بهار باشد یا پاییز؟

    قصه این است که در گذر همه ی فصل ها

    من، دلم فقط تو را می خواهد.


    "ماندانا پیرزاده"
     
    کاتیا، وضعیت سفید، "*saye*" و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. لبش شیرین و
    حرفش تلخ و
    چشمش مست و
    قلبش سخت!

    درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد !

    به یاد اولین بیت از کتاب خواجه افتادم:

    شروع عشق شیرین است و بعدش دردسر دارد❗️
     
    کاتیا، سایه، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏11/6/15
    ارسال ها:
    55
    تشکر شده:
    280
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    من از عهد آدم تو را دوست دارم
    از آغاز عالم تو را دوست دارم

    چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
    سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم


    نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
    من ای حس مبهم تو را دوست دارم

    سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
    به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

    بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
    بگوییم با هم: تو را دوست دارم

    جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
    تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

    قیصر امین پور
     
    OnlineBoy، کاتیا، *Mitra* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏11/6/15
    ارسال ها:
    55
    تشکر شده:
    280
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

    تظاهر به بی تفاوتی،

    تظاهر به بی خیـــــالی،

    به شادی،

    به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

    اما . . .

    چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"​
     
    وضعیت سفید، کاتیا، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    بــا مـَن از بـودن بـگـــو.. .
    گـوشــم را کــَـر کـرده
    هـیـآهـوـےِ نــَـبودنـتـــ ـــ ـ ../ .
     
    *Mitra*، keder، !Negarin! و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    مادرم
    پیامبری بود با یک زنبیل معجزه
    یادم هست
    در اولین سوز زمستانی
    النگویش را به بخاری تبدیل کرد
    ...
     
    OnlineBoy، سایه، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/16
    ارسال ها:
    373
    تشکر شده:
    1,614
    امتیاز دستاورد:
    113
    مادرم قلبی داشت تا بلندای افق........میچکید از چشمش ,چشمه خوبیها....هر کجا دستش بود,گرم میکرد زمین,گرم میشد دلی و لبی لبخند داشت....مادرم مثل پری بالی از جنس صفا با خود داشت....هر کجا پر میزد...مثل اوصاف بهاری میشد...مادرم هوری بود
    شاعر ناشناس
     
    سایه، *Mitra*، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏27/12/15
    ارسال ها:
    426
    تشکر شده:
    2,718
    امتیاز دستاورد:
    178
    جنسیت:
    مرد
    حالا که چی ؟
    می خوای چی رو به کی اثبات کنی؟


    می خوای بری دنبال بهونه بهتر بگرد
    پل های پشت سرت رو هیچ وقت خراب نکن
    راهی واسه برگشت بزار
    این رسمش نیست
    رسم زمونه اینه ها
    ولی رسم رفیقا این نی


     
    *Mitra*، Ariana، keder و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. فردا روز دبگری است

    که بی تو ٬بر عمر تلف شده

    افزوده می شود

    همین روز ها ٬

    زمان رفتن٬ فرا می رسد

    و من

    طوری از خیال تو گم می شوم ٬

    که انگار هرگز نبوده ام . .
     
    *Mitra*، Ariana، keder و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک
    یکشب ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک
    یا به خاک تیره غلطم یا به دامان گلی
    بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک
    گر به چشمی بوسه دادم یا برخساری چه سود
    کاین زمان با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک
    دست و پایی می زنم اما نمیدانم کجاست
    اندرین دریای بی پایان سامانم چو اشک
    بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه
    ور به چشمی جای گیرم باز لغزانم چو اشک
    سوز پنهان درون است این که پیدا می شود
    گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک
     
    سایه، lord of dakness، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.