پلکی بزن ، شعری بخوان ، شوری بر انگیز ای روح مولانایی ام را شمس تبریز ای شانه هایت، شانه هایت، چل ستونم این روزها ، این لحظه های زلزله خیز شاعر ترین ها را به چالش می کشاند در چشم تو، رنگین کمان شوق و پرهیز گاهی که می آیی در آغوش خیالم دستی به دور گردن شعرم بیاویز آمیزه ی عقل و جنونم سال ها ، من اما تو تنها جامی از احساس لبریز تو مهربان تر از پری قصه هایی زیبا تر از گل می شود با تو همه چیز گلدان برای زندگی جای کمی نیست وقتی مترسک کفر می ورزد به جالیز احساس تلخی دارم و دست خودم نیست در های و هوی باد سر گردان پایییز بگذار نیشابور جان من بخندد اصلانمی آید به تو فیگور چنگیز ای عطر ناب اتّفاق تازه در تو... ای روح مولانایی ام را شمس تبریز.
لبخندم را با نگاهت واژه واژه کردی و هر واژه را به فرهنگی سپردی و چه ها که نکردند این فرهنگها با لبخند ساده من تو که تقصیری نداشتی چه میدانستی فرهنگها معنی خنده را نمی فهمند نگاهم کن باز بی تفسیر بی تدبیر
• هیتلر • موسیلینی • ناپلئون • همه احمق بودند! • کدام مرد عاقلی، • به جای بافتن موی معشوقه اش... • عمرش را صرف جنگ می کند! • بیا در لا به لای ورقه های این کتاب • همدیگر را ببوسیم... • نگران آبرو هم نباش؛ • اینجا • هیچکس • کتاب • نمی خواند :) #شاملو
راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بیجربزهگیست .. میدانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت .. به همین قناعت خواهد کرد که، برای بقاء به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بیصدا ..