ناله عشق اشک چشمم اثــری در دل جانانه نکرد آخر این سیل رهی باز در آن خانه نکرد آن چنان کــرد بجان آتش سودای غمت کاتش شمـــع ببال و پـــر پروانـــه نکــرد منم آن شمع که در آتش غم سوخت ولی شکـــوه از سوز دل خویش به بیگانه نکــرد الفت از ناله ی مــا سنگ بفریاد آمد بخت بد بین اثری در دل جانانـه نکرد عبدالله فاطمی الفت بروجردی
مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقین می برد قلب مرا یاد تو ای زیبا ترین هم سرای قلب من، سر زن و هم دل جا گذار جسم من قربان تو، وا کن دلُ و بر جان نشین سینه پُر درد است و درمانش نگاهی از نگار یار من شو ناز کن، دل باز کن، عشق است چنین اینچنین هر لحظه ام، یادت به رویا ساز شد دل به غم دمساز شد، برخیز و رخسارم ببین یک شبی بر تخت رویای تو باید رخنه شد رخت و تختت را به هم پیچیده و دل در کمین من به یادت عادت دیرینه دارم دلبرم یاد تو مشروب و من هم ساقیِ مستم، همی
دفتر احساس آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم آنکه در ناز فرو رفته و شاداب، تویی آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم دگر آنکه نگشود دفتر احساس، تویی آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم آنکه کافر به دل مومن من بود، تویی آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت تویی او که قامت به قد تیر بر افراشت منم او که در باغ غزل گشت و خرامید تویی او که یک بوته در این باغچه نگذاشت
خــــدایا خــرابــیِ حــال ایــن روزهــــــایم از حدِ هشُـــدار گذشتـــه ... زنـــدگــی ام را چنـــد روز تعطیـــــل نمیکنـــــی ؟؟؟؟؟.....ِ
باران کم کم از نفس افتاده ی بهار! بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟ حسی برای تازه شدن نیست در دلم از آسمان ساکت شعرم برو کنار از دست های خشک تو آبی نمی چکد بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبار باغی که زیر پای تو پژمرد و دم نزد اندام زخم خورده ی من بود روزگار! « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال پاییز باش و بعد زمستان، چرا بهار؟ دیگر کسی به باغ توجه نمی کند وقتی نداده میوه به جز نیش های خار با مردم همان طرف شهر باش و بس بغضی گرفته راه گلو را به اختیار دارد بهار می گذرد با گلوی خشک چشمان من قرار ندارند از قرار...
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راهنمایی همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری، تو خور و خفت نداری احد بیزن و جفتی، ملک کامروایی ** نه نیازت به ولادت، نه به فرزندت حاجت تو جلیلالجبروتی، تو نصیرالامرایی ** تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمی تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنایی بری از رنج و گدازی، بری از درد و نیازی بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرایی ** بری از خوردن و خفتن، بری از شرک و شبیهی بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطایی ** نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی نبد این خلق و تو بودی، نبود خلق و تو باشی نه بجنبی، نه بگردی، نه بکاهی، نه فزایی ** همه عزی و جلالی، همه علمی و یقینی همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی ** همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی، همه کمی تو فزایی ** احد لیس کمثله، صمد لیس له ضد لمنالملک تو گویی که مر آن را تو سزایی ** لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب میسوختم پروانهوار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم رهی معیری
گاهی آنلاینیم... بی هیچ دلیلی... نه کسی هست که حرف بزنی... نه چیزی هست که بنویسی... گاهی توی دنیای حقیقی که کم میاری ،میای توی دنیای مجازی که شاید حضورت حس بشه... شاید یکی بفهمه هستی..!!! گاهی تنها جاییکه میتونی باشی،همین دنیای مجازیه... همیشه آنلاین بودن به این معنا نیست که سرت شلوغه و داری حرف میزنی... گاهی... آنلاین ترین ها... تنها ترین هستند...