حرفهایم را در کتابهایم نوشتهام فکر کردم: این روزها کسی کتاب نمیخرد… در خانه که حبس میشوم به جزئیات دقت میکنم امروز پشهها فکر میکنند دیوارهای بلند خانه را فتح کردهاند! از مرگ نمیترسم از این میترسم که گلولهها حرمت حرفهایم را نگه ندارند کاش میشد در یک مناظره یا یک مشاعره بمیرم نه در امتداد خیابانی مجهول و غرق در خون جایی خواندهام: وقتی که میمیری رنگات مثل گچ سفید میشود، بدنات سرد با این حساب دیوارهای صبور خانه مدتهاست که در سکوت مردهاند آخرین باری که تیر خوردم هنوز ایستادهبودم… پشهها تمام خونِ دیوار را مکیدهاند حالا میخواهند مرا فتح کنند؛ شاعری که لبخندِ تلخ از روی لبهایش محو نمیشود!
رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با چشم دل نمی توان خوب دید.. آنچه اصل است از دیده پنهان است.. ارزش گل ِ تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای! "آنتوان دوسنت اگزوپری"
دیریست خود را از دست میدهمُ به ناچار برمیخیزم که شاید دوباره راهی بیابم برای رهایی از آنچه مرا شکل داده است ... کنار اندوهی کهنه پهلو گرفته امُ میخواهم از خودم به دوباره آغاز شدن راهی جستجو کنم. همین لحظه شاید دوباره گم شوم.
آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند وقتی سوزنشان را نخ میکنی تا برایت دروغ ببافند ... چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد از آدم ها دلگیرم که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند و بد هایشان را در جیب های لباس هایی که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری و درد هایت را که میشنوند خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند از آدم ها دلگیرم وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است همین که گیرت بیاورند تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند که تو را گواه میگیرند ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند : این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام از آدم ها عجیب دلگیرم از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ... تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست از آدم ها دلگیرم که گرم میبوسند و دعوت میکنند سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند دلت .... دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ... .
محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
سهم من از تو چه بوده غیر آزار؟ تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست چینی شکسته ی دل ، دیگه پیوند شدنی نیست
دیر زمانی ست دل به جاده سپرده ام دل به رویاهای مسکوت در یک ذهن خالی دل به عابران بی صدا عابران بی پروا با من با دل من با روزگار من جاده ،مسافر،دنیا نقطه سر خط همه بهانه ای ست برای رسیدن،برای عاشقانه دیدن برای رسیدن به سیب سرخ حوا برای ادم شدن...
لباس هایم سال به سال کهنه می شود بدون اینکه کسی مرا با آنها دیده باشد. هر از گاهی که رویای دیدنت را می بینم پیراهن تازه می خرم. اما بغض کمدم دارد می ترکد. او بیشتر از همه از تنهایی ام خبر دارد. اگر اینجا بودی حرف های تکراری تحوبلم می دادی. زیبایی باید در نگاه آدم باشد. این اندیشه ی تو است که قشنگ ات می کند. حرف های عمیق تو چیزی است که مرا به آمدن وادار می کند. قبول، ولی من حتی اگر یک عاشق نباشم، شاعر که می توانم باشم. من وزن موجود در چهار خانه ی هر شال گردن را می فهمم. و انگشت هایم هنوز با قافیه ی دکمه های هر ردیف، ضرب می گیرند. تو نمی دانی من با چه ذوقی می گردم و آن رنگی را پیدا می کنم که هم با رنگ چشم های خودم جور در بیاید و هم به چشم تو خوب باشد. حالا تو هی اخم بنشان به ابرو که چه فرق می کند. من دوست دارم زرق و برق هایی باشد حتی اگر تو دوستشان نداشته باشی. من برای تو رقیب جور می کنم چون می دانم دست آخر نگاه ساده ات برنده است. حتی اگر هیج وقت نیایی و لباس تازه ام خود را به چوب لباسی حلق آویز کند.