تلخ می گذرد این روزها را می گویم که قرار است از تو که آرام جان لحظه هایم بوده ای برای دلم یک انسان معمولی بسازم !
نوشتم اين بار بهار، كه گُل كني در من، دست هايم دارند شكوفه مي دهند...
ر گلوگاهی که باران بود مضمونش تیغ را اِذن بریدن داد در شگفتم از خدای تو!
خدایا ... طاقت من را با طاق آسمانت اشتباه گرفته ای ... این پیمانه سال هاست که پر شده ...
دل کسی را نشکن چون مردم فقط یک دل دارند استخوان هایش را بشکن آن ها دویست و شش استخوان دارند .
آنانکه ز ما دورو ولی در دلو جانند بسیار گرامی تر از انند که دانند
این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟ شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟ پرده دانان طریقت در صبوری سوختند این صدای ناموافق زخمه ی تنبور...
پیشونی حاجی شهر ، پینه بسته دستان پدرم نیز همینطور ! بزرگتر که شدم ، تازه فهمیدم ، پدرم با دستانش نماز می خواند !
وقتی جهان از ریشه ی جهنم... و آدم از عدم... و سعی از ریشه های یأس می آید... وقتی که یک تفاوت ساده در حرف " کفتار" را به "کفتر"...
تنهایی که طولانی میشه... معیار دوست داشتن آدمها هم عوض میشه... یهو آدم میبینه گلدون شمعدونی گوشه اتاقشو... با کل دنیا هم عوض نمی کنه....
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.