. مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزعروس هزار داماد است
چنین بود نهایت کارم درین سرای عذاب اگر که غنی باشم و زیبا وگر فقیری زشت
هرکه او در عشق آتش بار نیست** ذره ای با سر عشقش کار نیست (serre) آتش از گرمی عاشق مرده شد** پس ز خجلت ،همچو یخ افسرده شد
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران..........رفتم ازکوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...... تو بمان و دگران ، وااای به...
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.