1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/16
    ارسال ها:
    373
    تشکر شده:
    1,614
    امتیاز دستاورد:
    113
    هر زمان شعری سرودم چون به نامت میرسید.....اشک بر چشمم نشست و گشته دیوانم چو اشک
    اشک چون غلطان شود هر سو گمانم میرود......میروم من هم چواشک و گشته سامانم چو اشک
     
    آخرین ویرایش: ‏18/5/16
    سایه، کاتیا، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/16
    ارسال ها:
    373
    تشکر شده:
    1,614
    امتیاز دستاورد:
    113
    یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود...شهر مو نمونه بود...آبادان گرمای سخت....آبادان صنعت نفت....آبادان رفاهی داشت.....آبادان صفایی داشت....آبادان بریمی داشت......آبادان بوارده داشت....آدما ی مهربون...آدمای ساده داشت...توی کوچه زناشون......سبزه هم دختراشون...دلشان همیشه شاد.....خند هم رو لباشون.....شهر مو شهره خدان.....همه گنبداشان طلان
     
    وضعیت سفید، *Mitra*، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. آمدی ، گل در وجودم زاده شد

    برگ برگِ خاطرم ، افتاده شد

    کوچ کردی مدتی از بزم عشق
    باز قلبت ، راهی این جاده شد

    با تبسم ، بوسه ها بر لب زدی
    نبض و گرمای تنت سجاده شد

    پیش چشمم باز هم ، عاشق شدی
    عشق در بطن دلت ، آماده شد

    من به خلوتگاه چشمت ، ساکنم
    این پیام از من به قلبت ، داده شد

    بی تو پوچم ، ای نگاهت زندگی
    روز و شب سمت نیازم ، باده شد

    ذره ذره ، غرق گشتم در جنون
    حالیا ، دیوانگی هم ، ساده شد

    گشته زندانی وجودم در قفس
    با تو اما ، بال عشق آزاده شد

    آفتاب مشرق و مغرب کنون
    هر دو با هم ، بر زمین قلاده شد

    کورس عشقت تا نهایت می رود
    راز دل از عشق تو ، بگشاده شد
     
    وضعیت سفید، *Mitra* و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/16
    ارسال ها:
    373
    تشکر شده:
    1,614
    امتیاز دستاورد:
    113
    سخنی با آواتور میترا(گیسوی مشکی)
    آنچه پریشان کرده ایی ,بر چهره و بر شانه ات......صد شاعر دیوانه را هر دم کند دیوانه ات
    شاید اگر اید نسیم..مویی بجنباند زتو..............بینم دو چشم مست تو, آن چشمه مستانه ات
    مرغی منم بر شانه ات هجرت به کویت کرده ام......لب تشنه و تن خسته ام,راهم بده در لانه ات
    شاعر ناشناس
     
    آخرین ویرایش: ‏18/5/16
    وضعیت سفید، yasamann، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/16
    ارسال ها:
    373
    تشکر شده:
    1,614
    امتیاز دستاورد:
    113
    وقت وداع
    کوله بارم را کشید و گفت فقط امشب بمان...........اشک چشمم را ندید و گفت فقط امشب بمان
    سر به پایش من نهادم گفتمش راهی منم................او فقط از من شنید و گفت فقط امشب بمان
    گفتمش من میروم شاید فراموشم کنی....................لب ز لبهایش گزید وگفت فقط امشب بمان
    او ذلخیایی شدو من یوسف گمشته ایی...............جامه ای از من درید و گفت فقط امشب بمان
    تیشه فرهاد بود و من چو کوه بیستون....................ناله ها از من شنیدو گفت فقط امشب بمان
    حسرت یک بوسه از اتش به لبها نیمه شب..........بوسه ایی از من چشیدو گفت فقط امشب بمان
    شاعر ناشناس
     
    وضعیت سفید، سایه و *Mitra* از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    ﻳﻪ ﻭَﻗﺘﺎیی ﻫَﺴﺖ... ﻧﻪ " ﮔﺮِﻳﻪ ﻛَﺮﺩﻥ" ﺁﺭﻭﻣﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ
    ﻧﻪ " نفـﺲ ﻋﻤﻴﻖ "
    ﻧﻪ "ﻳﻪ ﻟﻴــﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺳَـــﺮﺩ"
    ﻧﻪ "ﺩٰاﺩ ﺯﺩَﻥ"
    ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎیی ﻫﺴـﺖ ﻛﻪ
    ﻓﻘﻂ...نـیاز داری
    يکى بهت بگه من هنوز هستم چه مرگته..
     
    سایه، *Mitra* و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    .
    .
    .
    آنجا
    مرا
    ببر
    که
    شرابم
    نمیبرد
    .
    .
    .

    فریدون مشیری
     
    OnlineBoy، سایه و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/16
    ارسال ها:
    373
    تشکر شده:
    1,614
    امتیاز دستاورد:
    113
    چیزایی که مشیری روش نشد بگه و به من گفت
    چیزایی که مشیری روش نشد بگه و به من گفت
    آنجا مرا ببر که شرابم نمیبرد....................چشمت شمرده ام زچه خوابم نمیبرد
    بر بام عشق تو دل بی دل نشسته است......سنگش بزن ولی به کمان هم نمیپرد
    تنها به مخمل سرگیسوی مخملت...................گویا چریده و به گلستان نمیچرد
    نازت کشیده وغم دردت چشیده او..................جز ناز ناز تو همه نازی نمیخرد
    رازی به چشم خودکه تو پنهان نموده ایی....رازت بگو که دل ز تو پرده نمیدرد
     
    آخرین ویرایش: ‏19/5/16
    سایه، *Mitra* و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    در گوشه ای از اقلیمِ قلبت
    غریبانه نشسته ام

    و تردد عابرانِ عاشق را
    نظاره گرم


    یا قهرمان
    قلبت میشوم


    یا آنجا
    قبرم میشود

    "امیدکلهر"
     
    *Mitra*، Ariana، keder و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر اخراج شده ⊘

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/15
    ارسال ها:
    363
    تشکر شده:
    1,885
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    گردشگری
    گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند
    هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند

    تا بریزی دردهایت را درونِ دایره
    جای همدردی فقط زخم زبانت می زنند

    عده ای که از شرف بویی نبردند و فقط
    نیش هاشان را به مغزِ استخوانت می زنند!

    زندگی را خشک-مثل زنده رودت-می کنند
    با تبر بر ریشه ی نصف جهانت می زنند

    چون براشان جای استکبار را پُر کرده ای
    با تمسخر مشتِ محکم بر دهانت می زنند!

    پیش ترها مخفیانه بر زمینت می زدند
    تازگی ها آشکارا آسمانت می زنند!

    آه! قدری فرق دارد زخم خنجرهایشان
    دوستانت پا به پای دشمنانت می زنند
     
    *Mitra*، Ariana، keder و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.