مـن تــک درخـتِ خُــشکـم، در ایـن کـویـرِ تشنه بـا شـاخـه ای شـکـسـتـه، از زخمه هایِ دشنه هـر رهـگـذر بـه نـوعـی، زخـمـی زد وُ گـذر کرد مـن سَـروی اسـتـوارم، در خـاک وُ گـِل نشسته
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم توو مستی و بی خبری اسیره می خونه بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها دردم و فریاد بزنم