تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد مولانا
زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد کاین مرغ زشت روی، چه خودخواه و خودنماست این خط و خال را نتوان گفت دلکش است این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست...
هیچ گرسنه ای باقی نمی ماند شک ندارم همین روزها همه سیر میشوند ، از زندگی …
زنهار از این امید درازت که در دلست هیهات از این خیال محالت که در سرست گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
سگی را گر کلوخی بر سر آید ..... ز شادی بر جهد کاین استخوان است و گر نعشی دو کس بر دوش گیرند ..... لئیم الطّبع پندارد که خوانی است
دانی که چرا خدا تو را داده دو دست من معتقدم که اندر آن سری هست یک دست به کار خویشتن پردازی بادست دگر ز دیگران گیری دست
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه مست از خانه برون تاختهای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساختهای یعنی چه
مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم ، پریشان آفریدند
گر هر دو ديده هيچ نبيند به اتفاق بهتر ز ديده اي که نبيند خطاي خويش چاهست و راه و ديده بينا و آفتاب تا آدمي نگاه کند پيش پاي خويش
.......
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
ﺗﻠﺦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ، ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﺯﻫﺮﯼ ﮐﻪ ﭼﮑﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻇﻠﻤﺎﻧﯽ ﺷﻬﺮ ﻣﺜﻞ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭘﺮﭘﺮ ﺷﺪ از ما به روزگار، حدیث وفا بس است نگذاشتیم گر...
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه تقصیر از دلتنگی خیابان است و گرنه من سالهاست چشم از راه...
تا گرفتار بدان طرهی طرار شدم به دوصد قافله دل، "قافلهسالار" شدم گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل باز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم عارف
[IMG] [IMG] جزیره فوک ها در نزدیکی شهر کیپ تان آفریقای جنوبی
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست همه کس را...
لبت، تنت، سخنت، چهرهات تماشایی آهای دختر رعنا چقدر زیبایی به زیر پیرهن تو بهشت گمشده ایست حرارت بدنت دوزخیست رویایی
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا سعدی
دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.