هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بیکار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش
دلی همچون دل نالان مو نه غمی همچون غم هجران مو نه اگر دریا اگر ابر بهاران حریف دیدهی گریان مو نه
حوصله خواندن ندارم حوصله نوشتن هم ندارم این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم می شود نه با نوشتن دلم تو را می خواهد
دستم به بیداریت که نرسید این بارخواهشم را عوض خواهم کرد گوشه دنجی درخوابهای آشفته ام قرار بذار
سه روزه رفتي و سي روزه حالا زمستان رفتي و نوروزه حالا خودت گفتي سر هفته ميايم شماره کن به بين چند روزه حالا
حکایتی از سعدی یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشهای خفته. شوریدهای که در آن سفر همراه ما بود نعرهای برآورد و راه...
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش...
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی
گر عارف حق بيني چشم از همه بر هم زن چون دل به يکي دادي، آتش به دو عالم زن هم نکته وحدت را با شاهد يکتاگو هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
تمام کرده خدا در لبت ملاحت را دمیده است درآن لببهلب لطافت را شکرتر از شکری و گلابتر ز گلاب خودت بیا! که کند آب کار شریت را پُرم ز عشقت و هر...
هر که در او جوهر دانائی است بر همه کاریش توانائی است
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...
چشمان سیاه تو مرا خواهد کشت افسون نگاه تو مرا خواهد کشت اینگونه که آه می کشد لب هایت پس لرزه ی آه تو مرا خواهد کشت
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد ... تکیه برعهد تو و باد صبا نتوان کرد آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم ... این قدر هست که تغییر قضا...
محبوبم شما از همه چیز خبر دارید؛ بگو در انتهای آه های من چیست که مرا دلتنگ می کند؟!
بکش زبان ترت را به روی لبهایت خراب کن همه را با شراب خرمایت تکان نمی خورم اکنون که روبروی توام شبیه آینه مبهوتم از تماشایت تو از تمامی گل ها...
شعرم، تو نباشی سخن تازه ندرد دلتنگی ام از دوری ات اندازه ندارد آشفته ام از رفتنت آنگونه که روحم مانند کتابیست که شیرازه ندارد ناگاه بیا در دل...
دوزخی تا نبود سوی عبادت نرویم چه توان کرد که ما عاشق زوریم هنوز
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.