بیداری؟ پاشو بیا، قول دادیا، یادت که نرفته. قول دادی کمک خواستم بیای، الان موقعشه. حتی دیگه دست تنهایی نمیتونم دلتنگیهامو از اتاق بذارم بیرون، قد هزار سال روهم تلنبار شدن تا سقف. دارم خفه میشم، هوا نیست، توئم نیستی… پاشو بیا… قولت قول بود دیوونه… خوابی؟
من از عطرِ آهسته ی هوا می فهمم تو بايد تازه گی ها از اينجا گذشته باشی. گفت وگویِ مخفی ماه و پرده پوشیِ آب هم همين را می گويند. ديگر نيازی به دعای دريا نيست گلدان ها را آب داده ام ظرف ها را شسته ام خانه را رُفت و رو کرده ام دنيا خيلی خوب است بيا! علامتِ خانه بودنِ من همين پنجره ی رو به جنوبِ آفتاب است تا تو نيايی پرده را نخواهم کشيد.
يار، هی يار، يار... اينجا اگرچه گاه گل به زمستان خسته، خار می شود. اينجا اگر چه روز گاه چون شب تار می شود اما بهار می شود. من ديده ام که می گويم... صبح بخیر