دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت دو دوست یک نفس از عمر برنیاسودند که آسمان به سر وقتشان دو اسبه نتاخت سعدی
تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت بر حسن و جوانیت دل نرم نداشت اندر عجبم زجان ستان کز چو تویی جان بستد و از جمال تو شرم نداشت رودکی