ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه مست از خانه برون تاختهای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساختهای یعنی چه
دانی که چرا خدا تو را داده دو دست من معتقدم که اندر آن سری هست یک دست به کار خویشتن پردازی بادست دگر ز دیگران گیری دست
سگی را گر کلوخی بر سر آید ..... ز شادی بر جهد کاین استخوان است و گر نعشی دو کس بر دوش گیرند ..... لئیم الطّبع پندارد که خوانی است
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
ای در سر زلف تو پریشانی ها واندر لب لعلت شکرافشانی ها گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی ای جان چه پشیمان که پشیمانی ها #مولانا
صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست بر خودم گریه همیآید و بر خنده تو تا تبسم چه کنی بیخبر از مبسم دوست مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
زنهار از این امید درازت که در دلست هیهات از این خیال محالت که در سرست گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است