تا گرفتار بدان طرهی طرار شدم به دوصد قافله دل، "قافلهسالار" شدم گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل باز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم عارف
گر سعادت نظری بر من زار اندازد بر سرم سایه سرو قد یار اندازد دور از آن یار و دیارم نظر سعد کجاست تا مرا باز بدان یار و دیار اندازد نسیمی
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
حیف است که چون کوزه بمانی خاموش تا انکه چه کس ترا کشد بر سر دوش چون رود روان باش به طبع رفتار بر خیز و بیاشوب و بفرسای و بکوش نیما یوشیج
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را به قلم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی