من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی سعدی
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت
انگار دوبارہ روزِ دلخواہ رسید نور از پسِ تاری شبانگاہ رسید برخیز و بخند و زندگی کن با عشق صبح دگری دوبارہ از راہ رسید
سلمان ساوجی خلوت سرای چشم و دل، این شسته و آن، رفتهام فرمای و بنشین، ای صنم، هر جا که میخواهد دلت
گر عارف حق بيني چشم از همه بر هم زن چون دل به يکي دادي، آتش به دو عالم زن هم نکته وحدت را با شاهد يکتاگو هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن