1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

متن های خواندنی

شروع موضوع توسط Zarirr ‏19/11/10 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    امشب قرار نبود نه من و نه مادرم هیچ کداممان توی خانه باشیم. هرکدام برنامه جدایی داشتیم.
    وقتی مادرم ساعت ده زنگ زد و گفت "اگر از بیرون دیدی برق خانه روشن است نترس این منم که آمده ام" ;
    یکدفعه به عمق تنهایی هردویمان پی بردم.
    این که عادت کنی کسی قبل از خودت کلید روشن چراغ خانه را نزده باشد..
    و همیشه با کلید وارد شوی..
    مظلومیت معصوم و غریبی دارد
     
    NadyA، M!TRA، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    تازگی ها نسبت به همه چیز دچار شوک میشوم.
    چیزهایی که بهشان عادت کرده ام..اشیا, آدمها , رفتارها , لحن ها و ..هرچیزی که باآنها خوگرفته ام یکدفعه برایم تغییر میکنند..مهم نیست آن چیز چه باشد..مهم نیست که خوب باشد یا بد ..فقط زندگیم مثل خانه ای بی صاحب شده که سالها و سالها روی هرچیزی در اطرافش یک پرده سفید ضخیم افتاده باشد و ناگهان در یک لحظه خاص با طلوع خورشید این پرده ها بیفتد..و ناگهان همه چیز شکوفا شود و ناگهان همه چیز فروبپاشد و ناگهان همه چیز و همه کس و همه لحظه ای خاصیت جیوگی پیداکند ..پر رنگ شود..کش بیاید..بلرزد..حرکت کند..بایستد ..فروبریزد و اوج بگیرد..
    و مثل نابینایی که یک دفعه بینا شود و شنوایی که یک دفعه ناشنوا شود و افلیجی که یک دفعه پا به زمین بگذارد..میلرزم و میلرزم و میترسم..دست به دیوار باورهایم میکشم و به خود میلرزم..
     
    NadyA، M!TRA، کوچکمهر و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏6/5/15
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    10,027
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    هر وقت خسته میشدم استراحت می کردم اما ادامه می دادم جا نمیزدم حرفها و کنایه های دیگران هم برام مهم نبود اما حالا که خسته ام نمی خوام استراحت کنم می خوام جا بزنم ....
     
    NadyA، M!TRA، کوچکمهر و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    بچه های همسایه مان زیاد سروصدا میکردند.
    ظهرها که می شد زل آفتاب شروع میکردند به بازی.
    پدرشان مکانیک بود آدم کم تحملی بود که حوصله هیچ کس بخصوص بچه هایش را نداشت
    یکی از بچها خیلی کوچکتر بود
    معمولا شیطنت نمیکرد
    ساکت بود
    همیشه کناری می ایستاد و به دو نفر دیگر خیره می شد
    وقتی کار سروصداو شلوغی بالا میگرفت
    پدرشان می آمد و از یک کنار هر سه شان را زیر مشت و لگد میگرفت
    بعد از چند دقیقه حیاط همسایه به سکوت مرگباری فرو میرفت

    و من همیشه فکر میکردم به بچه کوچکتر..
    که چه حسی دارد..



    این که ندانی ازکجا..و برای چه.. از عزیزت ضربه میخوری..حس خیلی تلخی ست..
     
    NadyA، M!TRA، کوچکمهر و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏1/3/17
    ارسال ها:
    109
    تشکر شده:
    555
    امتیاز دستاورد:
    98
    جنسیت:
    مرد
    آلفرد آدلر، روان‌شناس مشهور اتريشى به بيماران اندوهگين خود مى‌گفت: اگر از اين نسخه پيروى كنيد ظرف چهارده روز معالجه خواهيد شد؛ هر روز فكر كنيد چطور مى‌توانيد يک نفر ديگر را خوشحال كنيد. زيرا انديشه خوشحال كردن ديگران ما را از تفكر درباره خودمان باز مى‌دارد و بزرگترين عامل نگرانى، ترس و اندوه، انديشيدن درباره خود است. شادمانى انسان و شادمانى ديگران به يكديگر وابسته است!
     
    M!TRA از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    گل هایم را خیلی دوست دارم
    مدتی که شیراز بودم همسایه روبرو لطف میکرد و طبق برنامه ای که بهش داده بودم به آن ها آب میداد.
    وقتی برگشتم متوجه شدم لابه لای برگهای گل یخ نازنینم سفیدک زده بود وقتی دیدمش آه از نهادم بلند شد.
    غمگین به مادرم نگاه کردم ; یعنی حالا چکار کنم؟ گفت ناراحت نباش..گل ها خیلی حساسند بعضی از آن ها وقتی از صاحبشان دور باشند پژمرده می شوند..دو روز که باشی دوباره خوب میشود..
    بعد هم به حرف خودش خندید!

    من اما باور نکردم..برای پیدا کردن راه حل به اینترنت پناه بردم..سرچ میزدم سفیدک گل..علت سفیدک گل..درمان سفیدک گل..و ..
    و فهمیدم این بیماری واگیر دار است گلم را ازبقیه گل ها جدا کردم. مادرم میگفت اگر سم بزنی ممکن است گلت خشک بشود.
    دلم طاقت نیاورد که همینطور دست روی دست بگذارم. برای همین ساقه هایش را از خاک بیرون آوردم خاکش پر از سفیدک بود
    نشستم توی حمام وآهسته لابه لای تمام برگهایش را با برس ابرو تمیز کردم..گلدان جدید آوردم و ساقه ها را دوباره توی خاک تازه فرو کردم..حتی از گلدان قدیمش هم میترسیدم..
    گفتم حالا حالت خوب میشود.
    اما نشد.
    بدتر شد.
    انگار تا زمانیکه توی همان گلدان قبلی و خاک بیمار بود زندگی بهتری داشت.
    انگار به همان ساقه و برگ بیمار خو کرده.
    مادرم با آن عینک درشتش ساکت خیره به کارهایم بود
    آخرش وقتی که درمانده کنار گلهایم نشسته بودم گفت سمانه را یادت هست؟
    جاخورده گفتم هان؟
    گفت سمانه..سمانه دیگر..دوستت؟
    گفتم ..خوب آره..یادم هست..چطور؟
    گفت یادت هست چه اتفاقی برایش افتاد؟
    و من گیج گفتم بله..
    مادرم گفت گلت هم مثل سمانه شده و دوباره کتاب دعایش را برداشت و عینک بزرگش را روی بینیش جابجا کرد و دوباره شروع به خواندن کرد ..انگار که اصلا حرفی نزده باشد..
    انگار که یعنی بقیه اش با خودت!

    یاد سمانه افتادم..سمانه و علی..
    مثل دوقلوها همه جا باهم بودند
    آخرش ازدواج کردند آخرش به هم رسیدند و خوشبخت شدند.هردفعه سمانه را میدیدم چشمهایش از خوشی برق میزد..
    چهار سال بعد از ازدواجشان یک دفعه گفت به دیدنش بروم
    و آنجا بود که گفت چندوقت هست چند نفری علی را با کسی دیده اند..و سریع به سمت من که غمگین نگاهش میکردم برگشت تا عکس العملم را ببیند..نمیتوانستم شوکه باشم..چون خودم هم چندبار علی را با آن یک نفر دیده بودم..اما هیچوقت به سمانه نگفته بودم.
    چون حتی نمیدانستم که ماجرای آن یک نفر چیست و اگر هم میدانستم بازهم نمی گفتم..

    سمانه وقتی نگاه خالی و ساکتم را دید محکم گفت اما من به علی ایمان دارم.
    گفتم میدانم. من هم.
    با قدردانی به سمتم برگشت گفت راستی؟ و من مطمئن لبخند زدم.
    دوباره خیره انگشتهایش شد . انگشترش را دور انگشتش چرخاند و گفت اما مادرم و پدرم هم اورا دیده اند..بعد با چشم خیس نگاهم کرد و گفت چکار کنم؟
    و انگار که منتظر باشد تا من دستش را بگیرم که محکم خودش را توی بغلم بیاندازد و گریه را سر بدهد.
    کم کم افراد زیادی علی را با آن یک نفر دیدند. تا اینکه از هم جدا شدند.
    سمانه هیچوقت راضی به جدایی نبود.
    مدام ته حرفهایش میخواست به نتیجه ای برسد که علی را ببخشد.
    اما اطرافیان این اجازه را به او نمیدادند.
    یکسال بعد با دوست مشترکمان توی رستوران مهمان سمانه بودیم. سر میز یکدفعه گفت ..علی!
    وخیره مردی شد که چند میز آنطرفتر پشتش به ما بود . با صدایی خفه گفتم سمانه..علی نیست..
    انگار که گلویم خش برداشته باشد ته گلویم از حرفم سوخت
    به سمتم برگشت و آهسته گفت موهایش مثل موهای علی بود ..و لقمه را با بغض قورت داد.
    دلم میخواست آن مرد واقعا علی بود
    کاش آن مرد واقعا علی بود
    علی ِ سمانه..

    آنشب سمانه گفت کاش دیگران میگذاشتند زندگیش را می کرد چون او با ندانستن اینکه توی چه غرقابی دست و پامیزند خوشبخت بود..و حالا زندگیش خیلی بدتر از زمانی ست که علی برایش نقش بازی میکرد
    و او نقش بازی کردن یارش را دوست داشته..خیلی بیشتر از نبودن او..چیزی که هیچ کس نفهمید
    این که نبودن علی ضربه مهلکتری از بی وفایی او به سمانه می زند..

    وقتی دوباره گلم را توی همان خاک و گلدان کاشتم آرزو کردم که ای کاش علی یک بار دیگر یاد گل و گلدانش می افتاد..
     
    آخرین ویرایش: ‏9/1/18
    Justice، !!AMINKHAN!! و NadyA از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد


    سه چيز باعث سقوط انسان است:
    1.غرور
    2.دشمنی
    3.جهل
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  8. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد


    سه چيز در زندگی يکبار به انسان داده می‌شود:
    1.والدين
    2.جوانی
    3.شانس
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    یک آدم میتواند چند اخلاق داشته باشد؟ چند شخصیت؟
    همیشه از خودم میپرسم دقیقا جزو کدام خلق و خو قرار میگیرم..؟
    اینکه می گویند یکی مهربان است یکی بداخلاق یکی شاد یکی غمگین..چطور؟
    چرا من هیچکدامش نیستم
    چرا هیچوقت نمیتوانم در یکی این کلمه ها جا خوش کنم
    دوست داشتم که میشد ..
    میشد که وقتی یکی با لبخند یا خشم و نفرت کلمه ای را به من نسبت میدهد واقعا همان باشم همان یکی باشم و خیال خودم و همه را راحت کنم

    دوست داشتم که یکی بود که با دو دست شانه هایم را محکم تکان میداد و میگفت ببین! تو نه مهربانی نه بداخلاقی نه شادی نه غمگینی نه باهوشی نه کودنی نه هیچکدام از صفاتی که دیگران نسبت میدهند! تو هیچکدامشان نیستی!
    بگویدفقط باید موقعیتش باشد تا کسی یکی شان یکی شان راکنارت تجربه کند!

    یکی که بداند من نمیتوانم یکی از اینها باشم..

    دریغا که هیچ کس نیست..
    هیچ کس که بفهمد یا ببیند در مجموعه ای از تضادها کنارهم جمع شده ام
    مجموعه کمی از خوبی ها و قسمت حجیم و بزرگی از رذالتهای اخلاقی که فقط خودم از آنها باخبرم!
    که برخلاف ظاهر آرامم قسمت بد وکثیفشان همیشه بیشتر به ذائقه ام خوش آمده..!
    برخلاف چیزی که دیگران میبینند هیولای اشباع نشده قوی هیکلی درونم میخواهد همه چیز را بهم بریزد! و با یک لگد محکم بکوبد زیر کاسه و کوزه همه چیز !
    چنانکه میتوانم یک هفته را برای مردن یک حیوان خانگی عذاداری کنم ولی با بیرحمی از کنار آدمها بگذرم!
    میتوانم برای مادرم از همه چیز بگذرم و لحظه ای بعدخودخواه ترین موجود عالم باشم!
    میتوانم یک شب قبل خواب همه را ببخشم ولی فردا صبحش با دیدن کوچکترین خطای یک نفر دیگر با کینه زیادی از او نگذرم!
    میتوانم لطیف باشم با ظرافت شعر بخوانم ولی عاشق فیلمهای ترسناک و کثیف و پراز خونریزی و هیولا باشم!

    تضادی بیمارگونه که هیچوقت نشده بتوانم کنار کسی همه آن ها باشم و تظاهر به هیچ حس مطلقی نکنم.
    چطور دیگران میتوانند همیشه یک جور باشند
    یک جور علایق و رفتار را داشته باشند
    یک جور بخندند یک جور شاد شوند
    اصلا چطور میتوانند همیشه یک جور غذا بخورند..
    این آدمهای وسواسی چطور میتوانند از طعم جذاب و فریبنده یک ساندویچ کثیف دکه ی کنار دریا که بوی روغن سوخته اش از دو متری مشخص است بگذرند؟
    آخ که چطور میتوان این درد را فریاد زد که هیچ کدام از آن هایی که مرا شناختند مرا نشناختند..
     
    طناز*، DaniyaL، Justice و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    شب ها همه چیز طولانی تر میشود.
    اندوه ها و غصه ها طولانی تر میشوند.
    تنهایی ها طولانی تر می شود.
    سرفه های مادرم طولانی تر میشوند.
    سرش را که برای خواب زمین میگذارد شروع میشود و من هر نیم ساعت حوله گرم میکنم و از زیر لباسش میگذارم روی قفسه سینه اش.
    ساکت میشود خوابش میبرد دوباره سرفه میکند دوباره حوله گرم میکنم.
    نیمه های شب خوابم میگیرد و میشود که گاهی صدای سرفه ها را نشنوم بس که ریتمیک هستند.
    گوشهایم میشنود ولی ذهن خسته ام به پلکهایم فرمان بازشدن نمیدهد. برای همین گوشیم را برای هر نیم ساعت کوک کرده ام.
    دکتر میگوید بخاطر جاذبه است.
    و من متنفر میشوم از جاذبه.
    و شبهایی که دردها در آن طولانیتر میشود.
     
    NadyA، طناز*، Justice و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.