هر که آید گوید: گریه کن، تسکین است گریه آرام دل غمگین است چند سالی است که من می گریم در پی تسکینم ولی ای کاش کسی می دانست چند دریا بین ما فاصله است من و آرام دل غمگینم
الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم چون مغان از قلهٔ می قبلهای برساختیم شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم کشتی ما در گذشتن خواست از گیتی و لیک هفتهای هم سوزن عیسیش لنگر ساختیم آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم بر پریروی سلیمانی برافشاندیم پاک سبحهها کز اشک داودی مزور ساختیم غصهٔ عالم نمیشاید فرو بردن به دل زان به می با عالم پاکش برابر ساختیم خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعهای هم به بوی جرعهای خاکش معطر ساختیم
از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه ی ناسیراب. برهنه بگو برهنه به خاک ام کنند سراپا برهنه بدان گونه که عشق را نماز می بریم، ــ که بی شایبه ی حجابی با خاک عاشقانه در آمیختن می خواهم.
قصد من فریب خودم نیست,دل پذیر! قصد من فریب خودم نیست. اگر لب ها دروغ می گویند از دست های تو راستی هویداست و من از دست های توست که سخن می گویم. دستان تو خواهران تقدیر من اند. از جنگل سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم من از دهکده ی تقدیر خویش سخن می گویم.
آه ، تو می دانی می دانی که مرا سر ِ بازگفتن ِ بسیاری حرف هاست . هنگامی که کودکان در پس ِ دیوار ِ باغ با سکه های فرسوده بازی ِ کهنه ی زنده گی را آماده می شوند . می دانی تو می دانی که مرا سر ِ باز گفتن کدامین سخن است از کدامین درد ….