هرکی تورو ازم گرفت الهی بیچاره بشه روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه به آب آتیش میزنم فکرت نمیره از سرم می خوام فراموشت کنم اما بازم عاشق ترم طفلی دل عاشق من نشد تورو نگه داره فقط یادم میاد نوشت چشماتو خیلی دوست داره
زاهدی از خوان رضا توشه گیر گشت ز غوغای جهان گوشهگیر شد ز بسی سجدهٔ پنهانیش خاک زمین صندل پیشانیش تا به نود سال درین داوری داشت ز توفیق خدا یاوری صبح دمی خضر ز خضرای دشت سوی نهان خانهٔ رازش گذشت گفت ز علمی که مرا دادهاند معرفت هر دو سرا دادهاند می نگرم کاین عمل صدق زای می کنی و می نپذیرد خدای پیر ز حالت چو گلی بر شگفت استنم از طرب افشاند و گفت گر نپذیرد ز من هیچ کس آنکه نگه میکند آنم نه بس من عمل خویش کنم بنده وار آن که خدائیست برانم چه کار خسرو اگر دین طلبی کار کن طاعت یزدان کن و بسیار کن
هر چه درین چره کهن ساختند قالبی از بهر سخن ساختند لیک نیفتاد به روی ز می قالب این سکه به از آدمی زنده به جز آدمیان نیست کس کادمی از ناطقه زنده است و بس پس چو چنین است سخن جان ماست وانکه بد و زنده بود زان ماست این خرد و نطق که زان تواند هر دو به هم شیرهٔ جان تواند گر به خرد گنج نهان دادهاند لیک کلیدش به زبان دادهاند
برای رسیدن، چه راهی بریدم در آغاز رفتن، به پایان رسیدم به آیین دل سرسپردم دمادم که یک عمر بیوقفه در خون تپیدم به هرکس که دل باختم، داغ دیدم به هرجا که گل کاشتم، خار چیدم من از خیر این ناخدایان گذشتم خدایی برای خودم آفریدم به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است که من هرچه دیدم، ز چشم تو دیدم دهانم شد از بوی نام تو لبریز به هرکس که گل گفتم و گل شنیدم
دلم کپک زده، آه که سطری بنویسم از تنگی دل، همچون مهتابزدهیی از قبیلهی آرش، بر چَکادِ صخرهیی زهِ جان کشیده تا بُنِ گوش به رهاکردنِ فریادِ آخرین، کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی نام کوچکی تا به مهر آوازش میدادی، همچون مرگ که نام کوچک زندگیست
گوش کن، دورترین مرغ جهان میخواند. شب سلیس است، و یکدست، و باز. شمعدانیها و صدادارترین شاخهی فصل، ماه را میشنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا. و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعهی آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثهی عشق، تر است.
آنکه نان با غم و اندوه نخورد یا که بیگریه شبی را به سحرگاه نبرد نَبـرَد پی به توانمندی اوج ملکوت نکند فهم از آن نظم بلند جبروت.
اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم تورا نمی دهم از دست، تا توان دارم سری به مستی نیلوفران صحرایی «دلی به روشنی باغ ارغوان دارم» اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت را هنوز هم که هنوز است بر زبان دارم چراغ یاد تو را در کجا بیاویزم کز این کبود نفس گیر در امان دارم؟ میان سینه من آتشی است چون فانوس اگرچه خواستم این شعله را نهان دارم
دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی آهو نگران است، بزن تیر خطا را صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟ این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود هر جا بروی باز گرفتار زمینی مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است ای عشق کجایی که ببینند چنینی هم هیزم سنگین سری دوزخیانی هم باغ سبکسایۀ فردوس برینی ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید… اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید…. اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید… اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید… اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید… اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید? مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.