چشمهایت سیراب سراب و نگاهم، تاول زده از تابش تشنگی برویم دعای باران بخوانیم . تو با دل من من با دل تو باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم
جز من اگرت عاشق و شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو…!
از چشم من به دامن شب آب ميرود چشم تو با نواي غزل خواب ميرود اينقدر دل به طره چه بندي كه عاقبت گيسوي پر شكنج تو از تاب ميرود با گرمي نگاه تو چون مست ميشوم از خاطرم خيال مي ناب ميرود ميخواست خنده از تو بياموزد و هنوز خون از لبان غنچهي شاداب ميرود هر جا غمي است در طلبش دل به جستجوست خاشاك ما به دامن سيلاب ميرود اي نور زندگي تو چه داني كه بي رُخت بر من چهها ز ديدن مهتاب ميرود
من عاشق آن دیده چشمان سیاهم بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم گر مستی چشمان سیاه تو گناه است من طالب آن مستی و خواهان گناهم…
بس تنها نشستم همچو گلهای بیابانی دلم چون غنچه خو کردهست با سر در گریبانی به بختِ تیرهی خود اشکِ غم از دیده میبارم چه سازد با سیاهیهای شب، شمعِ شبستانی؟ نه میخندم نه میگریم، نه سرمستم نه هشیارم نمیدانم چه باید کرد در دنیای حیرانی دلِ دیوانهام دنبالِ گیسوی تو میگردد که شاید دادِ خود گیرد ز زنجیرِ پریشانی ز جانِ خویش شستم دست در پیش ِ نگاهِ تو که چشمانِ تو دریاییست بیپایان و طوفانی نگاهِ سرکشت هر جا که رو آورد و گردش کرد خماری بود و مستی بود و طوفان بود و ویرانی به دنبالِ شــ ـرابِ سرخوشی بیهوده میگردی ندارد ساغر ِهستی بجز زهرِ پشیمانی
عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟ یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟! عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟ پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!! از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او
زندگی یک بازی درد آور است . زندگی یک اول بی آخر است زندگی کردیم اما باختیم . کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را . بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را باهمین غمها خوش است . باهمین بیش و همین کمها خوش است زندگی را خوب باید ازمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود
سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظههای جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمیمانی ای مانده بی من تو را میسپارم به دلهای خسته تو را میسپارم به مینای مهتاب تو را میسپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایهسار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه