1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/17
    ارسال ها:
    172
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    محصل
    دست عشق از دامن دل دور باد!

    می‌توان آیا به دل دستور داد؟

    می‌توان آیا به دریا حکم کرد

    که دلت را یادی از ساحل مباد؟

    موج را آیا توان فرمود: ایست!

    باد را فرمود: باید ایستاد؟

    آنکه دستور زبان عشق را

    بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

    خوب می‌دانست تیغ تیز را

    در کف مستی نمی‌بایست داد
     
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/17
    ارسال ها:
    172
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    محصل
    بی پنجره ای غریبه ای در وهمی

    عشق است اگر از آن نداری سهمی

    فهمیدن عشق عاشقی می خواهد

    یک بزرگ می شوی و می فهمی
     
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/17
    ارسال ها:
    172
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    محصل
    کاش می شد در سایه ی مژگانت

    لحظه ای هر چند کم به تماشای دریای خوشرنگ چشمانت می نشستم
     
  4. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏17/9/17
    ارسال ها:
    3,382
    تشکر شده:
    14,793
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    •°یک عدد دانشجو در به درِ بی هنر°•
    دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود

    شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود

    در کهن گلشن طوفانزده خاطر من

    چمن پرسمن تازه بهار آمده بود

    سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید

    غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود

    آسمان همره سنتور سکوت ابدی

    با منش خنده خورشید نثار آمده بود

    تیشه کوهکن افسانه شیرین میخواند

    هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود

    عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید

    می درخشید بدان مژده که یار آمده بود

    سروناز من شیدا که نیامد در بر

    دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود

    خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر

    نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود

    لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت

    آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود

    چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب

    روز پیری به لباس شب تار آمده بود

    مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب

    روح من بود و پریشان به مزار آمده بود

    آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست

    کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود

    شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید

    چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود
     
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/17
    ارسال ها:
    172
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    محصل
    آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
    یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است
    تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
    هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است
    کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
    صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
    شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
    تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است
    عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
    در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
    من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
    زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
    اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
    با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
    آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند
    قوت جان حافظش در خنده زیر لب است
    آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
    زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است
     
  6. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏17/9/17
    ارسال ها:
    3,382
    تشکر شده:
    14,793
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    •°یک عدد دانشجو در به درِ بی هنر°•
    روشنانی که به تاریکی شب گردانند

    شمع در پرده و پروانه سر گردانند

    خود بده درس محبت که ادیبان خرد

    همه در مکتب توحید تو شاگردانند

    تو به دل هستی و این قوم به گل می جویند

    تو به جانستی و این جمع جهانگردانند

    عاشقانراست قضا هر چه جهانراست بلا

    نازم این قوم بلاکش که بلاگردانند

    اهل دردی که زبان دل من داند نیست

    دردمندم من و یاران همه بی دردانند

    بهر نان بر در ارباب نعیم دنیا

    مرو ای مرد که این طایفه نامردانند

    آتشی هست که سرگرمی اهل دل ازوست

    وینهمه بی خبرانند که خون سردانند

    چون مس تافته اکسیر فنا یافته اند

    عاشقان زر وجودند که رو زردانند

    شهریارا مفشان گوهر طبع علوی

    کاین بهائم نه بهای در و گوهردانند
     
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/17
    ارسال ها:
    172
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    محصل
    عشق گاهى از درد دورى بهتراست ،

    عاشقم کردى ولى گفتى صبورى بهتراست،

    در قرآن خوانده ام ،یعقوب یادم داده است ،

    دلبرت وقتى کنارت نیست کورى بهتر است
     
  8. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏17/9/17
    ارسال ها:
    3,382
    تشکر شده:
    14,793
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    •°یک عدد دانشجو در به درِ بی هنر°•
    لبت تا در شکفتن لاله سیراب را ماند

    دلم در بیقراری چشمه مهتاب را ماند

    گهی کز روزن چشمم فرو تابد جمال تو

    به شبهای دل تاریک من مهتاب را ماند

    خزان خواهیم شد ساقی کنون مستی غنیمت دان

    که لاله ساغر و شبنم شراب ناب را ماند

    بتا گنجینه حسن و جوانی را وفایی نیست

    وفای بی مروت گوهر نایاب را ماند

    بدین سیمای آرامم درون دریای طوفانیست

    حذر کن از غریق آری که خود غرقاب را ماند

    بجز خواب پریشانی نبود این عمر بیحاصل

    کی آن آسایش خوابش که گویم خواب را ماند

    سخن هرگز بدین شیرینی و لطف و روانی نیست

    خدا را شهریار این طبع جوی آب را ماند
     
  9. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/17
    ارسال ها:
    172
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    محصل
    ما را ز خیال تو چه پروای شــ ـراب است
    خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
    گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
    هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
    افسوس که شد دلبر و در دیده گریان
    تحریر خیال خط او نقش بر آب است
    بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
    زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
    معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن
    اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است
    گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
    در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
    سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
    دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
    در کنج دماغم مطلب جای نصیحت
    کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
    حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
    بس طور عجب لازم ایام شباب است
     
  10. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏5/9/17
    ارسال ها:
    172
    تشکر شده:
    196
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    محصل
    شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
    روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
    متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان
    حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
    چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
    اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
    نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی
    لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
    ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
    قول و غزل نوشتنم بیم گـ ـناه کردنست
    لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
    چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
    غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه
    سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
    از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند
    این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست
    عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من
    رو به حریم کعبه‌ی "لطف آله" کردنست
    گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی
    پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
    بـ ــوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
    کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست
    خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم
    بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست