وقتی که آمدی آهسته در بزن تا نشنود دو گوش حریفان صدای عشق دل بشنود صدای تو ، بیداد می کند وقتی که آمدی در ، پشت سر مبند وقتی سلام تو را بشنود سکوت از دست می رود وانگه بهانه ات ، بگرفته دست غم از آن دری که تو آیی ، بدر رود دیگر مجال ماندن بغضی به خانه نیست گل می دهد برای تو آن بوته یاس خالیست خانه ، ولی من برای تو از روزگار دور در گوشه ای که نبیند نگاه غیر پنهان نموده کمی خاطرات خوش لبخند مانده کمی ، سهم چشم تو یک دم از این نفس ، که سلامی شود تو را امید را به یاد تو در کنج این دلم در گوشه ای که نشکندش سنگ روزگار ، پنهان نموده ام یک خرده جان ، که تو را هدیه می کنم ای مهربان من وقتی که آمدی آهسته نام مرا پشت در بگو آرام تر ، دل غمدیده را بخوان دل تاب دیدن یکباره ات که نیست می گیرد آن زبان طپش می رود ز دست ای مهربان من ، دیگر بیا ولی ... آهسته در بزن
آنچه كه من و تو را از هم جدا كرد، رفيقِ من نه دستِ روزگار بود و نه رفقاى تازه. ما آدمها از آن جاى مسير از هم جدا مى شويم كه ديگر، روياهاى مشتركى نداريم...
بی تاب تر از جان پریشان در تببی خواب تر از گردش هذیان بر لببی رویت روی او بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردان در شب
- چرا رنجم می دهی؟ - چون دوستت دارم. - نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم خوشی اش را می خواهیم نه رنجش را. -وقتی کسی را دوست داریم تنها یک چیز را می خواهیم: عشق را، حتا به قیمت رنج -پس تو به عمد مرا رنج می دهی؟ بله، برای اینکه از عشقت مطمئن شوم...
گاهی دلم هیچ چیز نمیخواد جز گپ ریز ریز با مادرم هی من حرف بزنم هی مادرم، چای تازه دم بریزه هی جایم سرد بشه ، هی دلم گرم اون جایی که جاییت سرد می شود و دلت گرم .... خانه مادر است ...
كاش من هم مثلِ خيلى ها عاقل بودم كاش مى توانستم از چيزهاى بيهوده اى مثلِ عشق مثلِ علاقه مثلِ آدمى بگذرم...