بايد بيخيال بود گاهى... به زمين و زمان به تنگ نظران به آنها كه آمدند، خاطره ساختند، و رفتند... به آنها كه هم جنسشان را به جنس مخالف فروختند... به آنها كه خودمان بوديم و خودشان نبودند... به آنها كه نردبانشان شديم، اما ديگر دستِ خودمان بهشان نرسيد! بايد بيخيال بود گاهى! اهای فلانی ديگر بيخيالت شدهام ...
بیا یک قول به خودت بده بیا و بگو هرکس که پایِ رفتن داشت بگذاری برود هرکس که کلامش کلامت را برید از زندگیت ببری قدمهایش را هرکس خنده هایِ بی وقفه ات گریه هایِ بی موقع ات را معنای بودن و ماندنت را نفهمید نخواهی دیگر صدایش را ؛ نگاهش را...!
همه ى ما یك عذرخواهى به احساس خود بدهكاریم... زمانى كه براى نگه داشتن آدمهاى اشتباه پافشارى كردیم! آن زمان كه دروغ شنیدیم و سكوت كردیم جایى كه باید میرفتیم اما ایستادیم! از هیچ و پوچ رویا ساختیم و ذوق كردیم!!! براى فرار از حقیقت لج كردیم و لج كردیم و لج كردیم..... خاموش كن فانوس وابستگى ات را.. گاهى چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان به آدمها! معرفتهاى بیجایمان.. مهربانى هاى الكى مان.. تلاشهاى بى مورد براى حفظ رابطه هامان..! وقتى براى بعضی آدم هاى امروزى خوبى و بدى یكسان است...
بعضی از حرفهای دل رو نه میشه به کسی گفت و نه میشه جایی نوشت ... این حرفها تبدیل به درد میشن ، دردی که تو رو یک دفعه نمیکشه ، اما ذره ذره آبت میکنه ... این حرفهای دل ،مثل تیغ کندی میشن که رگت رو نمیزنه اما تا میونه زخمیت میکنه ...
گاهي شب، زیر پتو، امن ترین جا براي خالي کردن بغض هاي چند ماهه ست! دانه دانه بغض های خفه شده ات را رها میکني و حرف هاي نگفته ات را روبه دیوار میگویي..! صبح بلند میشوی و لبخند میزنی بی آنکه کسی بفهمد شب گذشته چه اتفاقي افتاده است!