1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

.:!:. رباعيات خيام +زندگینامه.:!:.

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    آن که نتیجه چهار و هفتی

    وز هفت و چهار دايم اندر تفتی

    می خور که هزار باره بيش ات گفتم

    باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی





    شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

    هر لحظه به دام دگری پــا بستی

    گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم

    آیا تو چنان که می نمایی هستی





    در گوش دلم گفت فلک پنهانی

    حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟

    در گردش خود اگر مرا دست بدی

    خود را برهاندمی ز سرگردانی





    پيری دیده به خانه خماری

    گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

    گفتا می خور که همچو ما بسیاری

    رفتند و کسی باز نیامد باری





    ای کاش که جای آرمیدن بودی

    يا اين ره دور را رسيدن بودی

    کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

    چون سبزه اميد بر دمیدن بودی





    جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپوی

    جز باده و جز سماع و جز یار مجوی

    بر کف قدح باده و بر دوش سبوی

    می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی





    تنگی می لعل خواهم و دیوانی

    سد رمقی خواهد و نصف نانی

    وانگه من و تو نشسته در ویرانی

    خوش تر بود آن ز ملکت سلطانی





    آنان که ز پيش رفته اند ای ساقی

    در خاک غرور خفته اند ای ساقی

    رو باده خور و حقيقت از من بشنو

    باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی



    بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

    سر مست بدم چو کردم اين اوباشی

    با من به زبان حال می گفت سبو

    من چو تو بدم تو نيز چون من باشی





    زان کوزه می که نيست دروی ضرری

    پر کن قدحی بخور به من ده دگری

    زان پيش تر ای پسر که در رهگذری

    خاک من و تو کوزه کند کوزه گری





    بر کوزه گری پرير کردم گذری

    از خاک همی نمود هر دم هنری

    من ديدم اگر ندید هر بی بصری

    خاک پدرم در کف هر کوزه گری





    هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری

    تا چند کنی بر گِل مردم خواری

    انگشت فریدون و کف کيخسرو

    بر چراغ نهاده ای چه می پنداری





    در کارگه کوزه گری کردم رای

    بر پله چرخ ديدم استاد بپای

    می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

    از کله پادشاه و از دست گدای





    گر آمدنم به من بُدی نامدمی

    ور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟

    به زان نبدی که اندرين دير خراب

    نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی





    ای دل تو به ادراک معما نرسی

    در نکته زیرکان دانا نرسی

    اینجا به مِی و جام بهشتی میساز

    کانجا که بهشت است رسی یا نرسی



    هنگام سپیده دم خـروس سحری

    دانی که چرا همی کند نوحـه گری

    یعنی که نمودند در آیـینه صبح

    کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری





    هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

    بر ساز ترانه ای و پیش آور می

    کافکند به خاک صد هزاران جم و کی

    ايــن آمــدن تیر مه و رفتـن دی
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏15/1/23
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    خیام نیشابوری

    [​IMG]


    حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم الخیامی مشهور به “خیام” فیلسوف و ریاضیدان و منجم و شاعر ایرانی در سال ۴۳۹ هجری قمری در نیشابور زاده شد. وی در ترتیب رصد ملکشاهی و اصلاح تقویم جلالی همکاری داشت. وی اشعاری به زبان پارسی و تازی و کتابهایی نیز به هر دو زبان دارد. از آثار او در ریاضی و جبر و مقابله رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس، رساله فی الاحتیال لمعرفه مقداری الذهب و الفضه فی جسم مرکب منهما، و لوازم الامکنه را می‌توان نام برد. وی به سال ۵۲۶ هجری قمری درگذشت. رباعیات او شهرت جهانی دارد.
    آثار خیام در این مجموعه:



    پایان ابیات با حرف«الف»
    1
    برخیز و بیا بتا برای دل ما
    حل کن به جمال خویشتن مشکل ما


    یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

    زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما




    2
    چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

    حالی خوش دار این دل پر سودا را


    می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

    بسیار بتابد و نیابد ما را






    3
    قرآن که مهین کلام خوانند آن را

    گه گاه نه بر دوام خوانند آن را


    بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

    کاندر همه جا مدام خوانند آن را






    4
    گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

    بنیاد مکن تو حیله و دستانرا


    تو غره بدان مشو که می مینخوری

    صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا






    5
    هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا

    چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا


    معلوم نشد که در طربخانه خاک

    نقاش ازل بهر چه آراست مرا
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    پایان ابیات با حروف«ب»و«ت»

    6

    ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

    جان و دل و جام و جامه پر درد شراب


    فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

    آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب






    7
    آن قصر که جمشید در او جام گرفت

    آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت


    بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

    دیدی که چگونه گور بهرام گرفت






    8
    ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

    بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست


    این سبزه که امروز تماشاگه ماست

    تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست






    9
    اکنون که گل سعادتت پربار است

    دست تو ز جام می چرا بیکار است


    می‌خور که زمانه دشمنی غدار است

    دریافتن روز چنین دشوار است






    10
    امروز ترا دسترس فردا نیست

    و اندیشه فردات بجز سودا نیست


    ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

    کاین باقی عمر را بها پیدا نیست






    11
    ای آمده از عالم روحانی تفت

    حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت


    می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای

    خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت






    12
    ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

    بیدادگری شیوه دیرینه تست


    ای خاک اگر سینه تو بشکافند

    بس گوهر قیمتی که در سینه تست






    13

    ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت

    ناگه برود ز تن روان پاکت


    بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

    زان پیش که سبزه بردمد از خاکت






    14
    این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

    کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت


    هر کس سخنی از سر سودا گفتند

    زآن روی که هست کس نمی‌داند گفت






    15
    این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

    در بند سر زلف نگاری بوده‌ست


    این دسته که بر گردن او می‌بینی

    دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    16
    این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست

    از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریست


    هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست

    از عارض مستی و لب مستوریست






    17

    این کهنه رباط را که عالم نام است

    و آرامگه ابلق صبح و شام است


    بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است

    قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است






    18
    این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

    چون آب به جویبار و چون باد به دشت


    هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

    روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت






    19
    بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

    در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است


    از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

    خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است






    20
    پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

    گردنده فلک نیز بکاری بوده است


    هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین

    آن مردمک چشم‌نگاری بوده است
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    21
    تا چند زنم بروی دریاها خشت

    بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت


    خیام که گفت دوزخی خواهد بود

    که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت






    22
    ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست

    بشکستن آن روا نمیدارد مست


    چندین سر و پای نازنین از سر و دست

    از مهر که پیوست و به کین که شکست




    23
    ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است

    رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است


    با اهل خرد باش که اصل تن تو

    گردی و نسیمی و غباری و دمی است






    24
    چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

    برخیز و بجام باده کن عزم درست


    کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

    فردا همه از خاک تو برخواهد رست






    25
    چون بلبل مست راه در بستان یافت

    روی گل و جام باده را خندان یافت


    آمد به زبان حال در گوشم گفت

    دریاب که عمر رفته را نتوان یافت






    26
    چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

    خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت


    چون باید مرد و آرزوها همه هشت

    چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت






    27
    چون لاله به نوروز قدح گیر بدست

    با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست


    می نوش به خرمی که این چرخ کهن

    ناگاه تو را چو خاک گرداند پست






    28
    چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

    نتوان به امید شک همه عمر نشست


    هان تا ننهیم جام می از کف دست

    در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست






    29
    چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

    چون هست بهرچه هست نقصان و شکست


    انگار که هرچه هست در عالم نیست

    پندار که هرچه نیست در عالم هست






    30
    خاکی که به زیر پای هر نادانی است

    کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است


    هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است

    انگشت وزیر یا سر سلطانی است
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    31
    دارنده چو ترکیب طبایع آراست

    از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست


    گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود

    ورنیک نیامد این صور عیب کراست






    32
    در پرده اسرار کسی را ره نیست

    زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست


    جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

    می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست






    33
    در خواب بدم مرا خردمندی گفت

    کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت


    کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟

    می خور که به زیر خاک می‌باید خفت








    34
    در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست

    او را نه بدایت نه نهایت پیداست


    کس می نزند دمی در این معنی راست

    کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست






    35
    در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

    یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت


    هر چند به نزد عامه این باشد زشت

    سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    36
    دریاب که از روح جدا خواهی رفت

    در پرده اسرار فنا خواهی رفت


    می نوش ندانی از کجا آمده‌ای

    خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت






    37
    ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست

    دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست


    می نوش و گلی بچین که تا درنگری

    گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست






    38
    عمریست مرا تیره و کاریست نه راست

    محنت همه افزوده و راحت کم و کاست


    شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست

    ما را ز کس دگر نمیباید خواست






    39
    فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

    با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت


    پیش آر قدح که باده نوشان صبوح

    آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت






    40
    گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است

    ور بر تن تو عمر لباسی چست است


    در خیمه تن که سایبانی‌ست ترا

    هان تکیه مکن که چارمیخش سست است
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    41
    گویند کسان بهشت با حور خوش است

    من میگویم که آب انگور خوش است


    این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

    کاواز دهل شنیدن از دور خوش است






    42
    گویند مرا که دوزخی باشد مست

    قولیست خلاف دل در آن نتوان بست


    گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند

    فردا بینی بهشت همچون کف دست






    43
    من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

    از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت


    جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

    این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت






    44

    مهتاب به نور دامن شب بشکافت

    می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت


    خوش باش و میندیش که مهتاب بسی

    اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت






    45
    می خوردن و شاد بودن آیین منست

    فارغ بودن ز کفر و دین دین منست


    گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

    گفتا دل خرم تو کابین منست
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    46
    می لعل مذابست و صراحی کان است

    جسم است پیاله و شرابش جان است


    آن جام بلورین که ز می خندان است

    اشکی است که خون دل درو پنهان است






    47
    می نوش که عمر جاودانی اینست

    خود حاصلت از دور جوانی اینست


    هنگام گل و باده و یاران سرمست

    خوش باش دمی که زندگانی اینست






    48
    نیکی و بدی که در نهاد بشر است

    شادی و غمی که در قضا و قدر است


    با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

    چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است






    49
    در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست

    از سرخی خون شهریاری بوده‌ست


    هر شاخ بنفشه کز زمین میروید

    خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست






    50
    هر ذره که در خاک زمینی بوده است

    پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است


    گرد از رخ نازنین به آزرم فشان

    کانهم رخ خوب نازنینی بوده است
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/1/11
    ارسال ها:
    2,201
    تشکر شده:
    1,805
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : رباعیات خیام نیشابوری

    51
    هر سبزه که برکنار جویی رسته است

    گویی ز لب فرشته‌خویی رسته است


    پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی

    کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است






    52
    یک جرعه می ز ملک کاووس به است

    از تخت قباد و ملکت طوس به است


    هر ناله که رندی به سحرگاه زند

    از طاعت زاهدان سالوس به است