... آدمها وقتی می آیند موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ولی وقتی می روند با خود نمی برند ! آدمها می آیند و می روند ولی در دلتنگی هایمان .. شعرهایمان .. رویاهای خیس شبانهمان .. می مانند ! جا نگذارید ! هر چه را که روزی می آورید را با خودتان ببرید ! وقتی که می روید دیگر به خواب و خاطرهی آدم برنگردید ...
*دفتری است برای از تو نوشتن، قلبی که اندوهم را بفهمد و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد اینجا و تمام آنچه با من است بوی خوش تو می دهد لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند و من، از عطر سرشار حضورت، مستم با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم. من هنوز منتظرم...*
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم...
خدایا جایی رو سراغ داری برای بنده ناشکرت جایی که فقط من باشم و افکار پریشانم میخواهم از بنده های خوبت دور شوم ، از خوبی بنده هایت لبریزم، به اندازه ای که میخواهم بالایشان آورم، آری من همان بنده ناسپاس تو هستم پس بگذار به حال خود باشم میخواهم آنقدر دور شوم حتی تو را هم احساس نکنم من را به حال خود گذار
... "هر سال یک بار از لحظه ی مرگم بی تفاوت گذشته ام بی آنکه بفهمم یک روز در چنین لحظه ای خواهم مرد ... بعضی مرگ ها غیر منتظره است.. با اینکه مرگ غیر منتظره نیست! هنوز چند روز به پایان سال 1395 نمانده این سال پر مسافر کبیسه است ..." پ.ن: دلنوشته ی دکتر افشین یداللهی چند روز پیش و در سوگ علی معلم ...
دوست داشتنت را از سالی به سال دیگری جابه جا می کنم ! مثل دانش آموزی که مشقش را در دفتری تازه پاک نویس می کند ...! صدای تو ، عطرتو ، نامه های تو شماره تلفن تو و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم و می آویزمشان به کمد سال جدید اقامت دائمی قلبم را به تو می دهم تو را دوست دارم و هرگز رهایت نمی کنم ! بر برگه ی تقویم آخرین روزِ سال در آغوش می گیرمت و در چهار فصل سال می چرخانمت ....
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . .