... نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم اشرافی و غمگین! می خواهم کتان باشم بر اندام زنی تنومند که لب هایش وقت بوسیدن ضربه می زنند... و نگاهش وقت دیدن احاطه می کند! تمامی این روزها دلگیرند می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند می ترسم بیدار شوم و ببینم زنی هستم در ایران... افسردگی ام طبیعی است! اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود... نمی دانم اگر مرگ بیاید اول گلویم را می فشارد یا دلم را.. آن روز کجای خانه نشسته بودم که می توانستم آن همه شعر بگویم!! کدام لامپ روشن بود؟ می خواهم آنقدر شعر بگویم که اگر فردا مردم نتوانی انکارم کنی می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد و زنان هربار چیزی به آن اضافه کنند امشب تمام نمی شود!! امشب باید یکی از ما شعر بگوید یکی گریه کند در دلم جایی برای پنهان شدن نیست من همه ی زاویه ها را فرسوده ام دیگر وقت آن است که مرگ بیاید و شاخ هایش را در دلم فرو کند...
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش زان باده که در میکده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش حافظ
زنی تنها، خیمه زده در افکارش می شکافد، غم ها و غصه های دوخته شده به روزگارش کام می گیرد از سیگار و دود میکند دلتنگی ها و دردهایش را تا پیچک محکم احساس بپیچد در نیلوفر اندامش شاید، غوطه ور شده در دریای پر تلاطم رویاهای خیس حس زندگی را آبستن شود ..
درخت پشت پنجره دوستت دارد دارد دستهایش را تکان می دهد دارد می رقصد تو نیز برخیز برگهای سبزت را تکان بده میوه های شیرینت را فرو بریز برقص... برقص تا دنیا از تو یاد بگیرد زیبا باشد. "شهاب مقربین"
تو را من چشم در راهم در آندم که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم ...
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنیدم آنکه میخواست به رویم در دولت بگشاید با که گویم که در خانه به رویش نگشودم شهریار
دیوار سَمبُلِ دوریمان شد ؛ وقتی پنجره هایمان مهاجر شدند .. و ما بَرتافته در پوستِ گردوی یأس ، شعار شعر سردادیم . به مضمونِ تیتروارِ " عشق و دیگر هیچ " ..
کم کم یاد گرفتم که به هیچکس تمام احساسم را ابراز نکنم که به هیچکس نگویم توی دلم چه میگذرد که فکر نکنم ادم ها ماندنی اند که کمتر کسی حوصله عشق واقعی دارد یاد گرفتم که میتوانم تحمل کنم که محکم باشم بعد از خدا حافظی یاد گرفتم برای تنهایی دیکران غصه نخورم یاد گرفتم بعضی ادم ها تشنه این هستند که بازی دهند کسی سادگی را نمیخواهد.... که همه دنبال رنگ هستند اما یاد گرفتم یکرنگ باشم