... قلب تو دیگر ترانۀ قلب مرا در شادی و اندوه نخواهد شنید آن گونه که می شنید ! دیگر پایان راه است ترانۀ من در دوردست ها در دل شب سفر می کند جائی که دیگر تو در آن نیستی...
بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم بر شانهی تنهایی خود سر بگذارم از حاصل عمر به هدر رفتهام ای دوست ناراضیام، اما گلهای از تو ندارم در سینهام آویخته دستی قفسی را تا حبس نفسهای خودم را بشمارم از غربتم این قدر بگویم که پس از تو حتی ننشستهست غباری به مزارم ای کشتی جان حوصله کن میرسد آن روز روزی که تو را نیز به دریا بسپارم نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم ای بغض فروخورده، مرا مرد نگهدار تا دست خداحافظیاش را بفشارم فاضل نظری
بی سبب نیست ڪه چشمان تو بحث انگیزند آفتابند ڪه آتش به جهان می ریزند گاه آرام تر از رقص دل آرای نسیم گاه خون ریزتر از طایفه ی چنگیزند ...
و عشق چه غریبانه منتظر مانده! در پیراهنی که گل داده بر دیوار و نگاه مات عکسی در قاب و بهاری! ک با هیچ بهانه ای نمی آید ...
تو پنهان کن خودت را در میان نقطه ها اما!!! بدان من دوستت دارم سه تا نقطه به این معنا : که تا هستم که تا هستی که تا هستند عاشق ها شوم مست از لب لعلت "اَدرکأساٌ و ناولَها"... "مرتضی قرائی"
لذت دنیا... داشتن کسی ست که دوست داشتن را بلد است. به همین سادگی...! این روزها گفتن دوستت دارم! انقدر ساده است که میشود انرا از هر رهگذری شنید! اما فهمش... یکی از سخت ترین کارهای دنیاست سخت است اما زیبا! زیباست برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی تا بفهمی و بفهمانی... هر دوره گردی لیلی نیست... هر رهگذری مجنون...