مرا زیبا به یاد بیاور این ها ، آخرین سطرهای من است فرض کن که من رویایی بودم که از زندگی تو گذر کردم و یا بارانی بودم که سیلاب شدم در کوچه های تان سپس خاک ، آب را کشید و من محو شدم شاید هم خوابی زیبا بودم تو بیدار شدی و من رفته بودم مرا زیبا به یاد بیاور زیرا من تو را آن گونه که هستی دوست داشتم من، آخرین دوستِ تو آخرین رازدار تو بودم که در آغوشم گریستی و هیچ وقت، کاستی های ات را به رویت نیاوردم رنجیده خاطر شدم اما سرزنش ات نکردم مرا زیبا به یاد بیاور نامه هایی برایت نوشتم شعرهایی برایت سرودم ، هر شب که هنوز خیلی از آن ها را نخوانده ای ثواب و عذابش ماند برای من بی صدا از کنارت رفتم و تو نیز مانند دیگران، به رفتنم پی نبردی مرا زیبا به یاد بیاور برای تو، شب های به یاد ماندنی باقی گذاشته ام برای تو خسته ترین سحرگاهان را لیخندهایم، چشم هایم و در آخر صدایم را به یادگار گذاشته ام زیباترین شعرهایم را در نگاه چشمان تو خوانده ام و سلام هایی ناگفته در گوشه گوشه ی خانه و خداحافظی در تمام ایستگاه ها به جا گذاشته ام و تمام چیزهایی که در یک عشق می توان یافت مرا زیبا به یاد بیاور خواب هایت روی زانوهایم را نوازش انگشتانم لابلای موهایت را گرم کردن دستان یخ زده ات را تمام لحظات شادمانی ات را به یاد بیاور بوسه هایم روی پیشانی ات را فکر کن به کسی که هر لحظه می تواند در خانه ات را بزند می دانی ، به شگفت آوردنت را دوست دارم و این آخرین سورپرایز من برای تو باشد تمام روزهایی که با تو سپری کرده ام را به آتش می کشم می روم مرا زیبا به یاد بیاور ... -------- * اورهان ولي *
"دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم بگوید خانه را ول کن ، بگو من ، کی، کجا باشم؟" امیدی بر جماعت نیست میخواهم رها باشم اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم خیابانها پر از دلدار و معشوقان سردرگم ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم ؟ کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم "دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟"
ای دوست مرا به خاطر آور هنگام پگاه و وقت هرشب مهجوری من به خاطر آور دل خونی من به خاطر آور فرهاد بگو وتیشه ومرگ زان بید خمیده،فصل بیبرگ خنده به قمارعشق من کن گریه به سر بدون تن کن سازی بزن و بگوی باخویش زانکس که نبود در کم وبیش ای دوست مرا به خاطر آور هنگام پگاه و وقت هرشب چون ابربهار خون ببارم با یاد رخ گلت دمادم درسینه دلم چو کوه آتش موجی شده ام بخویش سرکش پشتم زه غمت خمیده ورنگ همچون سرکوفته روی سنگ بغضی است تپیده در گلویم هرگاه رود چونای گویم: ای دوست مرا به خاطر آور هنگام پگاه و وقت هر شب
از پوستم صدای تو می تراود بر پاهای تو راه می روم با چشم تو شعر می نویسم من که ام به جز تو که در رگ و پوستم نهانی و نام مرا به خود داده ای. "شمس لنگرودی"
دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی ------ " رهی معیری "
ن هستی تو ، هستی هست دگر است وین مستی تو ، مستی مست دگر است رو ، سر به گریبان تفکر درکش کاین دست تو ، آستین دست دگر است کسایی مروزی
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﻫﺮ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﯽ ﻋﺒﻮﺱ ﺩﺭ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻗﻬﺮ ﺍﺳﺖ... حرف های نگفته ای دارم گوش خود را به چشم من بدهيد! اوج تنها ويار مردان نيست اندکی هم به جنس زن بدهيد..
با من از شعر نگو از خودت حرف بزن دلتنگِ حرف هاي معمولي ام اينكه حالَت خوب است ؟ اينكه سرما نخورده اي؟ اينكه زود برگرد مواظبِ خودت باش ! ... دلتنگِ همين حرف هاي معمولي ام ...