دیـگـــر… نـه بـــحـــث مـی کـنـــم ! نـه تـوضـیــــح مـی خـــواهــم ! نـه تـوضـیـح مـی دهـــم ! نـه دنـــبـال دلـیـل مـی گـردم ! فـقـط مـی بـیـنـــم ، سـکـوت مـی کـنـم و فـاصـلـه مـی گـیـرم… !
باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام نشد از یاد برم خاطره ی دوری را باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام
مردن چه قدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز ، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی ! انگار این سالها که می گذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم احساس می کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می شوم !
بلند شو دست معشوق خود را بگیر و با خودت به خیابان ببر و فراموش کن زمانی نصف این شهر عاشقت بود فراموش کن چشم هایی را که خیره می کردی لب هایی را که می سوزاندی و خیابان هایی را که بند می آوردی به معشوق خود لبخندی بزن و در سطر بعد از کنار راوی این شعر به آرامی عبور کن طوری که هیچکس نفهمد زمانی عاشقش بودی!
فردا که جمعه بیاید باز قرار است همه چیز هجوم بیاورد بر سرِ لحظه هایم باز قرار است از همان صبح یادم بیاید که چقدر همه چیز نیست این روزها قرار است غروب که شد باز این بغضِ لعنتی قل قلک بدهد سکوت بی وقفه ام را .. . شاید هم معجزه ای شود تا چشمانم رو به این همه شومی باز می شود تو نشسته باشی تماشایم کنی و بگویی صبحِ جمعه ات بخیر جانم ...
تو و خاک گلدون با هم قوم وخویشین من و باد و بارون رفیق صمیمیم از این برکه باید یه دریا بسازیم یه دریا به عمق یه عشق قدیمی