میدانی رفیق . . . نه زیبایم . . . نه مهربان . . . فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست . . . فقط برای خودم هستم . . . خوده خودم . . . صبورم و سنگین . . . سرگردان . . . مغرور . . . قانع . . . با یک پیچیدگی ساده . . . و مقداری بی حوصلگی زیاد . . . برای تویی که چهره را میپرستی نه سیرت آدمی را . . . هیچ ندارم . . . راهت را بگیر و برو . . . حوالی ما توقف ممنوع است . . .
چشمانم را می بندم ... می آید می نشیند کنار ِ مَ.ن سرم را می گذارد روی زانوانش گرمی ِ دستانش را روی گونه هایم حس می کنم ... گرم است ... گرم ِ گرم ... گویی بدنم جانی دوباره گرفته از گرمی ِ دستانش ... هر گاه که چشمانم را باز می کنم قشنگی ِ لبخند هایش سرحال ترم می کند ... صدای ِ حرکت ِ دانه های تسبیح ِ آبی ِ خوش رنگش را می شنوم ... دارد برای دل ِ مَ.ن امن یجیب می خواند ...
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد گر در میان دامن شیخ افتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکاره ی رسوا نداده بود بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ما «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما»
عشق بر شانه ي هم چيدن چندين سنگ است گاه مي ماند و ناگاه بهم مي ريزد آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است دل به يك لحظه ي كوتاه ،بهم مي ريزد...فاضل نظری
قُمارِ عشق شیرین است و من، هرگز نمیبازم ... "تو" از آس دلت مغرور و من، دلخوش به سربازم ... چه حکم است اینکه میدانی، که حکماً دست من خالیست ... دل و دستم که میلرزد ، خودم را پاک میبازم ... ورق برگشته است امروز و "تو" حاکم، منم محکوم ... چه باید کرد با این بخت؟ میسوزم و میسازم ... "تو" بازی میکُنی از رو و من، آنقدر گیجم که ... نمیدانم کدامین برگ را ، باید بیندازم ... اگر حاکم تویی ای "عشق" ، من تسلیم تسلیمم... همه از برد مغرورند و من، بر باخت مینازم ..
بعضی ها شنبه ی آدمند پُرِ قرار های تازه پُرِ شروع های دوباره جدی و عبوس بعضی ها سه شنبه ی آدمند پُرِ کارهای نکرده پُرِ وعده های عقب افتاده آشفته و مضطرب بعضی ها پنجشنبه آدمند پُرِ رهایی و بی خیالی پُرِ سبک باری و خوشحالی تو جمعه ی منی بهترین روز هفته ام، که آفتابش بالا نیامده به غروب میرسد...