ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﻣﻦ ! ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣـﺪﯼ ﺑﯿﻦ ﺟﻤﺎﻋﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺕ ﺍﺯ ﺷﺐ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯼ ﻣﻦ ! ﺑﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﺐ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ... ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺩﻝ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﯼ ﻗﺎﯾﻖ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﺑﺮﻑ ﭘﯿﺮﯼ ﺍﻡ ﺳﺨﻨﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺒﻮﺩ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ﺍﯼ ﻋﺸﻖ ، ﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﻋﻤـﺮ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﯼ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ
به افسون محو کردی شکــوه های بیکرانــم را به هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را به نیکی میبری نامــم ولی چــندان بدی با من که گم میخواهی از روی زمین نام و نشانم را به این خوشدل توان بودن که بهر مصلحت با من نمــایی دوســتی و دوســت داری دشــمنانم را تنه رود هم همه آب ، من پر از وسوسه خواب واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش.......
ترسم که تو هم یار وفادار نباشی عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم تو از دل من هیچ خبردار نباشی
خداحافظ ای دنیــــــــای نیــــــــرنگ و نامردی خداحافظ ای تنهـــــــایی و شبهـــــای سردی خداحافظ ای دلهـــــــــــــایی یخ زده و سنگی خداحافظ ای عاشقــــــــان کاغــــذهای رنگی خداحافظ ای شبهـــــــای غــــم و اندوه و درد خداحافظ ای یاران همــــــــــدم و مونس سرد خداحافظ ای دلهــــــــــــای شکسته و خسته خداحافظ ای عاشقـــــــــان به انتظار نشسته خداحافظ ای کــــــــــــــوچه های تنگ و باریک خداحافظ ای زمستــــــــــــانهای سرد و تاریک 2منبع پت مت کلا
یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم عطر آویشن، ردیف استکان های بلور زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم مادری فیروزه تر از آسمان مخملی سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش.. فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم شهراد میدری
دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی ببینم از غزل در اســتکانم چای می ریزی تو را وقتی تصـور می کنم بی چتر می آیی شبیه شاخه ی یاسی، که در باران دلاویزی هوای هر دوسوی پنجره بعد از تو بارانی ست دلم یکـریز می بارد (چه اقـرار غم انگیزی !) . قدم هرجا که بگذاری به هم می ریزی آنجا را تو یک جـغرافــیای خاص داری، زلزله خیزی شبیه بحث مرگ و زندگی یا مثل خون هستی که محـتاج تو هسـتم مثل یک مرد دیالـیزی چه یلداهای بسیاری تو را در خواب می بینم که در آییـنه با موی بلــند خـود گلاویزی هنوز از شـعرهایم بوی عطـر سیب می آید و می دانم تو هم در خنده ات از سیب لبریزی خزان! خش خش که می آیی از آن یار دبستانی بـــــرای مرد پاییزی بیاور نـــــامه ای؛ چیزی ... .
حسین پناهی می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که، پدر تنها قهرمان بود عشق تنها در آغوش مادر خلاصه می شد بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم ،خواهر و برادرهای خودم بودند تنها دردم، زانوهای زخمی ام بودند تنها چیزی که می شکست، اسباب بازی هایم بود و معنای خداحافظ تا فردا بود
مـا بـه انـدوه هـایـمـان آب و دانـه دادیـم پـرنـده شـدنـد پـرشـان دادیـم ؛ اهـلـی تـر از آن بـودنـد کـه تـنـهـایـمـان بـگـذارنـد امـا دوبـاره بـرگـشـتـنـد بـا جـفـتـهـایـشـان ! "رویا شاه حسین زاده"
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا گفت:« خاموش درین جا چه نشستی؟» گفتم: بوی « محبوبه شب » می برَد از هوش مرا بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا. "فریدون مشیری"