شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد ، جز غم ، که هزار آفرین بر غم باد
شاد میگویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
جز "غم" هنری نیست تو را عشق ،ولی باز ای کاش دهد دست ملالی که تو باشی!
مباش در پی آزار هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
یارب چه ها به سینه این خاکدان در است کس نیست واقف این همه راز نهفته را
گفتي تو نه گوشي (!) كه سخن گويمت از عشق اي نادره گفتار كجا گوشتر از من؟
دلبری کردن همیشه کارِِ انسانها که نیست گاه گاهی استکانی چای نیز دل می برد..
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز !
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.