شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
ترش بنشین و تندی کن که مارا تلخ ننماید / چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
لحظه ای را که در آغوش تو باشم، انگار در "غزل خیزترین" نقطه ی دنیا هستم..
چشمانم سرک مي کشد تا نگاهت رابه ذهن مي آورم قلبم تپيدن را آغاز مي کند درگوشه تنهاييم خاطراتم
زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا آه از آن روز كه این هر سه دهد دست بهم
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
روز وصل دوست داران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون / می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
نباید بستن اندر چیز و کس دل//که دل برداشتن کاریست مشکل
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.