چه زود دیر میشود برپا . . . برجا . . . بابا آب داد . . . بابا نان داد و امروز چقدر دلتنگ آن روزهاییم و هرگز نفهمیدیم که چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم...
من و دنیا .. همدیگر را رنگ میکنیم ، من با مداد سیاه، دنیا با مداد سفید!...... من .. روزهاي اونو ! .. اون .. موهاي منو ! ... (احمد شاملو) هر چه اید به سرم باز بگویم گذرد وای از این عمر که با میگذرد میگذرد...
ازهم نشسته ایم رو به روی هم ، در سکوت ... این بار سر به زیر نینداخته ام، سر بلند ، من هم زل زده ام به تو ، چشم در چشم هم ، تو با نگاهت به من می گویی من با تو چه کنم ؟! من هم با نگاهم جواب می دهم : با این "من" من چه کنم ؟! دیگر نگاهم را نمی دزدم ، خودم را به دوش کشیده ام آورده ام تا رو به روی تو ، انداخته ام رو به رویت ، با سکوتم که تحویل بگیر ... این "من" مانده روی دستانم را ، من شاکی ام از خودم .. از این "من" ... حالا این تو و این "من" مانده روی دست های "من" ... { دکتر حسین اسکندری }
شــب ـها، پرنــده هایش مــیروند روزهــا، ستـــاره هایش ببیـــن، آسمــان هـم کـه بـاشی باز تنهـــایـــی!
در زندگـﮯ بـرآﮮ هر آدمـﮯ ! از یـڪ روز، از یـڪ جــآ، از یـڪ نفـر، بـہ بعـد...! دیگـر هـیچ چیـز مثـل قبـل نیستــ! نـہ روزهآ، نـہ رنگ هآ، نـہ خیـآبـآטּ هآ همـہ چیـز مـﮯ شـود: دلتنگـﮯ..
یک روز سطری از این شعر مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند واژه ها برایت دست تکان می دهند خاطره ها مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند و فکر می کنی چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟ - نگاهم می کنی و چشم هایت چقدر خسته اند ! انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند .. نگاه می کنی به من برفی که بر موهایم باریده راه تمام آشنایی ها را بسته است انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند که نوازشی را یادت بیاورند و تمام این سال ها آنقدر میان خطوط موازی دفترم دست به عصا راه رفته ام که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست .. نگاه می کنی به خودت که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای و لرزش لب هایش را انکار می کنی میان سطرهایش راه می روی و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی .. واژه ها دوباره برایت دست تکان می دهند خاطره ها مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند و این شعر برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد .. { لیلا کردبچه }
بی منطق ترین موجود دنیا دل منه!!! روزی هزارتا دلیل و منطق میارم واسش آروم میشه اما باز دم دمای شب که میشه میپرسه؛ چرا...؟؟