تنها، تنهایی عامل نا امیدیست، تنها، خستگی روح، عامل کناره گیریست، و تنها، بی همزبانی عامل همٌ و غم و درد است... پس دنبال کسی باش که شادی را در دلت جریان بیندازد، دردهایت را بفهمد و تو را درک کند... دنبال کسی نباش که همیشه امیدت را نا امید کند، همیشه تو را به سخره بگیرد و از همه بدتر غرورت را زیر پا له کند... حواست باشد، حواست باشد که بازی زمانه، گرفتار اندوهت نکند...
چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست ندیدی جانم از غم نا شکیباست چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم خیالت گرچه عمری یار من بود امیدت گرچه در پندار من بود بیا امشب شرابی دیگرم ده ز مینای حقیقت ساغرم ده چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست ندیدی جانم از غم نا شکیباست چرا رفتی چرا من قرارم به سر سودای آغوش تو دارم دل دیوانه را دیوانه تر کن مرا از هردو عالم بی خبر کن بیا امشب شرابی دیگرم ده ز مینای حقیقت ساغرم ده ز مینای حقیقت ساغرم ده چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم…
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥﭼﻪ ﺍﺯ ﻣﻨﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ...!
بسان کودکی مادر گم کرده! حال گریه میکنم،اما بیصدا،صدایش را فقط خود میشنوم سردی در وجودم احساس میکنمکه نقطه انجماد را شرمنده میسازد. هیچ زمان اینچنین تنها نبودم تنهایی هم نوعی مرگ است،اما بیصدا! با دیدگانی اشکبار،با دلی هزارتکه شده،نظاره گرم،منتظرم اشک هایم گونه های سردم را تر میکند،باز منتظر دستی،صدایی،نوری... و اما حکم بر این است که تنها بمانم،گریه امانم نمیدهد... لحظه ای مکث و دوباره نوشتن....
بگذار سپیده سر زند چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود... بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد
قيصر امين پور "حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟" همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است : دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم : بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟
هر چه انسان تر باشیم زخمها عمیق تر خواهند بود.. هرچه بیشتر دوست بداریم.. بیشتر غصه میخوریم.. بیشتر فراق خواهیم کشید.. و تنهایی هایمان بیشتر خواهند شد.. شادی ها لحظه ای و گذرا هستند.. شاید خاطرات بعضی ازآنها تا ابد در یاد بماند.. اما رنجها داستانشان فرق میکند.. تا عمق وجود آدم رخنه میکنند.. و ما هرروز با آنها زندگی میکنیم.. انگار که این خاصیت انســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان بودن است