بــــزرگتــرین بـــدی این زنـــدگی اینـه کـه هیچ وقت اون چیزی رو که میخوای همون لحظه نــداریــش ، یه زمــانی بهش میـــرسی، که دیـگه بــــرات مهــم نیست ...!!!!
می گریزم از خودم ...!!! که جا مانده ام از رویای بهشت که خالی تر از همیشه است...!!! بی خیال آبی آسمان و آسمان آبی شده ام ...!! و چقدر بعید می شود ... بودن کسی که بی هیچ تصوری از لحظه آرام آرام تن به حل شدن در انتظار میدهد می گریزم از تو، از اتاقی که بوی نبودنت را گرفته ، از خیابانهایی که حجم سنگین آدمهای تنهایش بارورش میکند...!! می گریزم ازاندوه بی پایان نداشتن مادرم که هنوز نگران آینده ای است که نمی خواهم داشته باشم یا شاید نمی توانم داشته باشم ...!!! می گریزم از آدمها... !!! با اعتمادی که به خاطره هایشان دارم با حس عمیقی که به روایت چشم هایشان دارم که دوست داشتن را عجیب دوست دارم که سخت دلتنگ شان میشوم و چه سخت دلشان تنگ می شود ...!!! بگریزید از من که پلنگ زخمی نمی نالد نمی درد، نمی جنگد خودش را رسوا می کند ...!! تا زندگی هزاررنگ را در حیرت نگاه شما هزارپاره کند شاید هنوز هم کسی باشد... شاید کسی که بیمار دوست داشتن است ...!! از من بگریزید ... که از عالمی گریخته ام ...!!!
دنیای مجازی ما آدمها .... !!! شلوغ ترین سرزمین تنهایی است با همه دوست هستیم اما با هیچکس نیستیم ... !!!
بعضی “ضربه ها” نمی بـُــره… زخــــــم نمــــی کنـــــه…. حتّی خراش هم نمــی ندازه….! فقــــط “دردت” میــــاد…. اونقدر که نــــــــفست رو “بنـد” میاره…!!!
ﮔـــﺎﻫﯽ ﺑــﺎﯾـﺪ ﯾــﻪ ﻧﻘــﻄـﻪ ﺑـــﺰﺍﺭﯼ . . . ﺑــﺎﺯ ﺷــﺮﻭﻉ ﮐﻨــﯽ. . . ﺑــﺎﺯ ﺑﺨــﻨـــﺪﯼ . . . ﺑــﺎﺯ ﺑﺠـــﻨﮕـﯽ. . . ﺑــﺎﺯ ﺑـﻴﻔــﺘﯽ ﻭ ﻣﺤﮑــﻤﺘﺮ ﭘــﺎﺷـﯽ . . .... ﮔــﺎﻫــﯽ ﺑــﺎﯾــﺪ ﯾــﻪ ﻟﺒﺨـﻨﺪﺧـﻮﺷـﮕﻞ ﺑــﻪ ﻫﻤــﻪ ﺗﻠﺨـﯽ ﻫــﺎﺑــﺰﻧــﯽ {} ﻭ ﺑــــگـﯽ . . . ﻣـﺮﺳـﯽ ﮐــﻪ ﯾــﺎﺩﻡ ﺩﺍﺩﯾــﻦ . . . ﺟــﺰ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﯿـــﭻ ﮐﺴـﯽ ﺑــﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤــﯿــﺮﺳــﻪ
گریه آخرین چیزیست که باقی میماند و بغض یکی مانده به آخریست و امید پیش از بغض میترکد من این مرحلهها را مثل مسیر خانه تا دانشگاه مثل مسیر حولحالنا تا یلدا کوچه به کوچه از برم این کوچهها هر شب پر از بادکنکهاییست که یکییکی میترکند اول امید بعد بغض و گریه آخرین چیزیست که ... { مهدیه لطیفی }
این روزهــــا جای دو نفر در من خالی است ! من ... که بی تو هیچم ؛ و تویی که ... هیچوقت نیستی !! { ناصر رعيت نواز }