هرچه بیشتر می گریزم به تو نزدیکتر می شوم هر چه رو برمی گردانم تو را بیشتر می بینم جزیره ای هستم در آب های شیدایی از همه سو به تو محدودم .. هزار و یک آینه تصویرت را می چرخانند از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم ..
حرف که می زنی انگار سوسنی در صدایت راه می رود حرف بزن می خواهم صدایت را بشنوم تو باغبان صدایت بودی و خنده ات دسته ی کبوتران سفیدی که به یک باره پرواز می کنند . تو را دوست دارم چون صدای اذان در سپیده دم چون راهی که به خواب منتهی می شود تو را دوست دارم چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید ..
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن ز روزگار میاموز بی وفایی را خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
دل من دير زمانی است كه می پندارد : « دوستی » نيز گلی است ؛ مثل نيلوفر و ناز ، ساقه ترد ظريفی دارد . بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد جان اين ساقه نازك را - دانسته- بيازارد ! در زمينی كه ضمير من و توست ، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است كه می افشانيم . برگ و باری است كه می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ، زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ، كه تمنای وجودت همه او باشد و بس . بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس . زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست . در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ، عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو كاشت . آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد كرد . رنج می بايد برد . دوست می بايد داشت ! با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند دست يكديگر را بفشاريم به مهر جام دل هامان را مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطر افشان گلباران باد . "فریدون مشیری"
پیش من هی گیسوانت را پریشان میکنی! خیلی بدی! شاعر دلداده را سر در گریبان میکنی! خیلی بدی! من زلیخا میشوم...رسوای عالم و دریغ... تو خودت را هی عزیز مصر و کنعان میکنی! خیلی بدی! گشته ام کل جهان را! پس شکار من کجاست؟! عشق من را در دل "صیاد" پنهان میکنی؟ خیلی بدی! وقت دلتنگی که چند فرسخ ز تو دورم چرا یادی از جام عسل، آیینه، شمعدان میکنی؟ خیلی بدی! دفترمن را نمیگیری... و شعرم ته کشید!! با "نبودن"...عاشقت را هی تو ویران میکنی! خیلی بدی! من کلاغ بدبیارم در "رسیدن ها"...که نیست! تک امید من تویی! صحبت ز پایان میکنی؟! خیلی بدی!
امشب که من پر از تنهایی و غرق سکوتم امشب که دلم بی تاب و پراز زمزمه ی رفتن است امشب که باز فکر میکنم پایان دنیا منم.... امشب که جز رنج خاطرات وترس از فردا در اندیشه ام چیزی نمی اید.... امشب که فکر میکنم پس ازمرگم چه خواهد شد....؟ خوب میدانم که گوشه , گوشه ی این شهر غرق گناه است و به کام هوس رفته اند عشق های دروغین روز......
چه زیبایند بعضی واژه ها دل,عشق,محبت,سکوت,غم,درد,بی کسی وتنهایی... اما دریا رفته میداند مصیبت های توفان را... وتوخوب میدانی که این واژه ها ی زیبا و دلفریب گاه میسوزانند تا ژرفای وجودت را... وذوب میکنند حتی استخوان هایت را... لحظه هایت را به تلخی میکشانند ولبخندت را میگیرند وباخودت بیگانه ات میکنند... واحساساتت را خفه میکنند نفست را بند می اورند تپش قلبت را به کندی می کشانند وسکوت را بر صورت رنگ پریده ات, فرمانروا میکنند... و انگار قرن هاست که مرده ای... درد را از هرطرف بخوانی درد است...
مدتی ست زندانی خویشم هرروز به بهانه ای شکنجه میکنم خود را.... شبها خود را بر میز محاکمه مینشانم و حکم به قصاص خویش میدهم باخاطراتی غبار گرفته درشبی سرد وظلمانی... صورتم سرخ به ضرب سیلی دستانم بسته به زنجیر انتقام... نگرانم از فرداهای مبهم و خسته و خشمگین و رنجور از گذشته ام.... به گوشه ای میروم وباچشمانی مضطرب و مملو از ترس باخود چنین زمزمه میکنم..... ای زندگی: مرا به تو امــــــــــــــــیدی نیست.....
این روزهایم میگذرند... اما خالی از خاطره ام... و لبریز از غم فرداها... شرح حال من خسته,من دلگیر دردنیای بی مهری ها... جزسکوتی بی رنگ چیز دیگری نیست... دیگر.. به هیچ ندایی پاسخ نخواهم داد حتی زندگی....