1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

عاشقانه ها

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏30/11/10 در انجمن زمزمه های آشنا

Tags:
  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    هرچه بیشتر می گریزم
    به تو نزدیکتر می شوم
    هر چه رو برمی گردانم
    تو را بیشتر می بینم
    جزیره ای هستم
    در آب های شیدایی
    از همه سو
    به تو محدودم ..
    هزار و یک آینه
    تصویرت را می چرخانند
    از تو آغاز می شوم
    در تو پایان می گیرم ..
     
    Αli язza، وضعیت سفید و jila_s از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    حرف که می زنی انگار
    سوسنی در صدایت راه می رود
    حرف بزن
    می خواهم صدایت را بشنوم
    تو باغبان صدایت بودی
    و خنده ات
    دسته ی کبوتران سفیدی
    که به یک باره پرواز می کنند .

    تو را دوست دارم
    چون صدای اذان در سپیده دم
    چون راهی که به خواب منتهی می شود
    تو را دوست دارم
    چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید ..
     
    نیلوفر بانو، sepand√، Mastaneh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

    من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

    به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

    دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن

    دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

    ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن

    ز روزگار میاموز بی وفایی را

    خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
     
    Αli язza، وضعیت سفید و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    دل من دير زمانی است كه می پندارد :


    « دوستی » نيز گلی است ؛


    مثل نيلوفر و ناز ،


    ساقه ترد ظريفی دارد .


    بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد


    جان اين ساقه نازك را


    - دانسته-


    بيازارد !




    در زمينی كه ضمير من و توست ،


    از نخستين ديدار ،


    هر سخن ، هر رفتار ،


    دانه هايی است كه می افشانيم .


    برگ و باری است كه می رويانيم


    آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است




    گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،


    زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .


    آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،


    كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .


    بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .




    زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست


    تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .




    در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،


    عطر جان‌پرور عشق


    گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز


    دانه ها را بايد از نو كاشت .


    آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان


    خرج می بايد كرد .


    رنج می بايد برد .


    دوست می بايد داشت !




    با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد


    با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند


    دست يكديگر را


    بفشاريم به مهر


    جام دل هامان را


    مالامال از ياری ، غمخواری


    بسپاريم به هم




    بسراييم به آواز بلند :


    - شادی روی تو !


    ای ديده به ديدار تو شاد


    باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست


    تازه ،


    عطر افشان


    گلباران باد .



    "فریدون مشیری"
     
    Αli язza، وضعیت سفید و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. پیش من هی گیسوانت را پریشان میکنی! خیلی بدی!
    شاعر دلداده را سر در گریبان میکنی! خیلی بدی!

    من زلیخا میشوم...رسوای عالم و دریغ...
    تو خودت را هی عزیز مصر و کنعان میکنی! خیلی بدی!

    گشته ام کل جهان را! پس شکار من کجاست؟!
    عشق من را در دل "صیاد" پنهان میکنی؟ خیلی بدی!

    وقت دلتنگی که چند فرسخ ز تو دورم چرا
    یادی از جام عسل، آیینه، شمعدان میکنی؟ خیلی بدی!

    دفترمن را نمیگیری... و شعرم ته کشید!!
    با "نبودن"...عاشقت را هی تو ویران میکنی! خیلی بدی!


    من کلاغ بدبیارم در "رسیدن ها"...که نیست!
    تک امید من تویی! صحبت ز پایان میکنی؟! خیلی بدی!
     
    نیلوفر بانو، sepand√، koohestane-sard و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    جـاگذاشته ام دلــی را ، هـرکه یافت ، مژدگانــی اش تمــام “زندگی ام”





    [​IMG]
     
    آخرین ویرایش: ‏28/7/15
    Αli язza، سایه و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    امشب که من پر از تنهایی و غرق سکوتم


    امشب که دلم بی تاب و پراز زمزمه ی رفتن است

    امشب که باز فکر میکنم پایان دنیا منم....

    امشب که جز رنج خاطرات وترس از فردا

    در اندیشه ام چیزی نمی اید....

    امشب که فکر میکنم پس ازمرگم چه خواهد شد....؟

    خوب میدانم

    که گوشه , گوشه ی این شهر غرق گناه است

    و به کام هوس رفته اند عشق های دروغین روز......
     
    Αli язza، سایه و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    چه زیبایند بعضی واژه ها
    دل,عشق,محبت,سکوت,غم,درد,بی کسی وتنهایی...
    اما
    دریا رفته میداند مصیبت های توفان را...
    وتوخوب میدانی که این واژه ها ی زیبا و دلفریب
    گاه میسوزانند تا ژرفای وجودت را...
    وذوب میکنند
    حتی استخوان هایت را...
    لحظه هایت را به تلخی میکشانند
    ولبخندت را میگیرند
    وباخودت بیگانه ات میکنند...
    واحساساتت را خفه میکنند
    نفست را بند می اورند
    تپش قلبت را به کندی می کشانند
    وسکوت را بر صورت رنگ پریده ات, فرمانروا میکنند...
    و
    انگار قرن هاست که مرده ای...
    درد را از هرطرف بخوانی درد است...

     
    Αli язza، سایه و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    مدتی ست زندانی خویشم


    هرروز به بهانه ای شکنجه میکنم خود را....

    شبها خود را بر میز محاکمه مینشانم و حکم به قصاص خویش میدهم

    باخاطراتی غبار گرفته

    درشبی سرد وظلمانی...

    صورتم سرخ به ضرب سیلی

    دستانم بسته به زنجیر انتقام...

    نگرانم از فرداهای مبهم و خسته و خشمگین و رنجور از گذشته ام....

    به گوشه ای میروم وباچشمانی مضطرب و مملو از ترس

    باخود چنین زمزمه میکنم.....

    ای زندگی:

    مرا به تو امــــــــــــــــیدی نیست.....[​IMG]
     
    Αli язza، سایه و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    این روزهایم میگذرند...


    اما

    خالی از خاطره ام...

    و لبریز از غم فرداها...

    شرح حال من خسته,من دلگیر

    دردنیای بی مهری ها...

    جزسکوتی بی رنگ

    چیز دیگری نیست...

    دیگر..

    به هیچ ندایی پاسخ نخواهم داد

    حتی زندگی....
     
    Αli язza، سایه و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.