در غیبت چشمان تو از اشک لبریزم ... مستأصلم غم را درون خویش می ریزم گم کرده ام در کوچه ی هنگامه قلبم را در غیبت چشمان تو هر روز ، پاییزم ...
بعضی فهمیدن ها گاهی برای همشه بغض می شود در گلویت آرام آرام می سوزانند تمام باورهای پیشین ات را بعضی فهمیدن ها... این که بفهمم تمام آن خوش بینی ام نسبت به تو و همه فقط و فقط یک خوش بینی ساده بوده است این که بفهمم حرفهایم را فقط خودم می فهمم بفهمم که عجیب فرق داشتند آدم هایی که تا دو روز پیش باورشان داشتم همه ی این ها را بفهمم و وقتی ناراحتی ام را ابراز کنم ساده از کنارش نه!بله ساده از من هم گذر کنند!تا جایی که فراموش شوم کاش دلی بود که که معنای دلتنگی را میدانست نه... این فکر عذابم می دهد
تو ماه را بیشتر از همه دوست میداشتی و حالا ماه هر شب تو را به یاد من میآورد میخواهم فراموشات کنم اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجرهها پاک نمیشود!
چہ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺗﻮ..؟ ﻧﻔﺴﺶ ﻣﺜﻞ ﻧﻔﺴﻬﺎے ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ..؟ ﯾﺎ بہ ﯾﮏ ﺧﻨﺪﻩے ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﺯ ﮐسے مےمیرﺩ !! ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻏصہ ﺍﯾﻦ قہر ﻣﮕﺮ ﺩﻟﮕﯿﺮے..؟ ﻟﺤﻈﻪﺍے ﻫﻢ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﺧﺴﺘﻪے ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮے..؟ ﺷﻮﺩ ﺁﯾﺎ کہ ﺷبے ، ﺩﻝ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﮔﺮے ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ ..؟ ﺩﺳﺖ ﺧﺎلے ﺯ ﻭﻓﺎﯾﺖ ﺭﻭﺯے ، ﻗﻄﺮﻩﺍے ﺍﺷﮏ ﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﺮﻡ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﺪ ..؟ چہ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺗﻮ ؟ ﺩﺍنے ﺁﯾﺎ کہ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﺒﻪے ﺩﺭﺩ ﺍﻧﺪکے مہر ﺗﻮ ﺑﺲ ﺑﻮﺩ ﻭلے ﺩﻝ ﺑﯿﺮﺣﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍنہ چہ کرد..؟ راستے چہ خبر از دل تو ؟
طاووس من ! حتی تو هم در حسرت رنگی ! حتی تو هم با سرنوشت خویش در جنگی ! یک روز دیگر کم شد از عمرت ، خدا را شکر امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی ... از " خود " گریزانی چرا ای سنگ ! باور کن حتی اگر در کعبه باشی باز هم سنگی عمریست در نی شور شادی میـــدمی اما ... از نــــی نمی آید به جز اندوه آهنگی دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی در فکر سوی دیگری ! آوخ چه آونگی ! { فاضل نظری }