یکی دیوانه ای اتش بر افروخت دران هنگامه جان خویش را سوخت همه خاکسترش را باد میبرد وجودش را جهان از یاد میبرد تو همچون اتشی ای عشق جانسوز من ان دیوانه مرد اتش افروز من ان دیوانه ی اتش پرستم درین اتش خوشم تا زنده هستم بزن اتش به عود استخوانم که بوی عشق برخیزد ز جانم ...فریدون
خسته ای مانند بال زخمی پروانه ای یا پرستو در مسیر جستجوی لانه ای خسته ای مرغ مهاجر ! خسته از کوچ ابد پس کجا آرام گیری در دل کاشانه ای؟ مقصد این جاده ها دور است بیوقفه مرو! چند شب رختی بیفکن در مسافرخانه ای آن طرفها هیچکس بی تاب دیدار تو نیست آشنایانت همه در هیات بیگانه ای ... شانه های تو برای گریه های روزگار روزگار اما برای تو ندارد شانه ای عاقبت این جاده ها آبادی چشم تورا می برد در ازدحام غربت ویرانه ای بال هایت را ببند و دل بکن از این سفر گرچه این پرواز را مشتاق و بی تابانه ای از سر دنیا زیادی ای همای مهربان ! سایه ات را آه بردار از سر هر خانه ای...
سیاه مث کاغذای خط خطی شده ی من در یاد تلخ مث قهوه ی عصر پدر بزرگ ارام مث نگاه تو اینست طنز لحظه ها با یک دل...
باور کن انقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند که نمانند نباشند نبینند وتو اگر تمامی دنیارا هم حتی به پایشان بریزی آن ها تمامی بهانه های دنیا را جمع میکنند تا از بین آن ها بهانه ای پیدا کنند بروند دور شوند که اصلا نمانند پس به دلت بسپار وقتی از خستگی های روزگار پناه بردی به هر کسی لا اقل خوب فکر کن ببین از سرعلاقه آمده است یا از سر....!! تا دنیایت پر نشود از دوست داشتن های پر بغض که دمار از روزگارت در آورد.....
مرا از شعرهایم می شناسی مرا از غصه هایم می شناسی اگریک شب به بالینم بیایی مرا از ناله هایم می شناسی تورا از چشمهایت می شناسم تورا از آن نگاهت می شناسم سخن هرگز نگفتی با من اما تورا از آن صدایت می شناسم
کنج گورستان تنهایی خویش می خزد،گرگ پیری در ازدحام سرمای دی،چشمهایی پریشان در سوز تگرگ،سر به اسمان که او گرگ است گرگ بی زوزه ی زبان بسته در نگاه غزالان تندپا مهره ی سوخته ی روزگارست پریشان پریشان پریشان او گرگ است...
خداوندا تو میدانی... منم ، دلتنگ دلتنگم منم ، یک شعر بیرنگم منم ، دل رفتـه از چنگم منم ، یک دل که از سنگم منم ، آواز طولانی منم ، شبهای بارانی منم ، انسانیم فانی خداوندا تو میدانی ... منم ، در متن یک دردم منم ، برگم ، ولی زردم منم ، هستم ، ولی سردم منم ، یک بغض پر باران منم ، غمهای بی سامان منم ، هستم دراین زندان منم ، زخمهای بی درمان منم ، دارم تب و تابی ز تنهائی ، ز بیتابی منم ، رفته به گردابی مرا باید که دریابی منم ، یک آسمان دردم منم ، دنیا شود جبرم منم ، پایان شده صبرم منم ، خواهم کسی همدم منم ، برخود ستم کردم دلم خون میشود هردم منم ، از عشق گویانم منم ، دردست درمانم منم ، آمد به لب جانم منم..............