مثل موهای فِرت در زیر باران بهار آه ... می بینی؟ گره خوردست دیگر کارمان کاش می شد زندگی مثل نوار ضبط صوت پیش و پس می رفت با چرخاندن خودکارمان
تویی که مثل برمودا دلم را جذب خود کردی به عشق دختران چشم رنگی هم حسادت کن نیوتن گفت آری، هر عمل عکس العمل دارد تو هم قانون دوم شخص عاشق را رعایت کن
بشنـو این نی چون شکــایت میکـــنـد از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــیکــــنـد کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــدهانـد در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــدهانـد سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم جفــت بــدحالان و خوشحالان شـــدم هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من از درون مـن نجســت اســـرار مــن ســـر مــن از نالـــهی مـــن دور نیست لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…
اگر چه جنگ میان من و تو کشته نداد ولی چه سود که هر شب اسیرتر شده ام دراز دستس کن! سیب سرخ تازه بچین که زیر بار غمت سر به زیر تر شده ام ...
ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟ ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم روزها فکر من این است و همه شب سخنم- که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟ از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟- به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟ مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا! یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم! نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم آن که آورد مرا باز برد در وطنم مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده دلبر عشوه گر و سرکش و خونخوارش ده چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن با طیبان دغا پیشه سر و کارش ده تا بداند که شب ما به چسان میگذرد درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم