ای آنکه طبیب دردهای مائی این درد ز حد رفت، چه میفرمائی؟ والله اگر هزار معجون داری من جانم نبرم، تا تو رخی ننمائی
آن یار که در سینه جنون دارم ازو در هر مژه صد قطره خون دارم ازو کُنجی و دَمی و مَحرمی میطلبم تا شرح دهم که حال چون دارم ازو
ترسم آخر زغمعشق تو دیوانه شوم، بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم، آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب، نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب.
با تو این ترانه ها را عشق است رخش سرخ بادپا را عشق است عشق درگیر غروب را درد است باز هم طلوع ماه را عشق است ای از خانه ز خم و گریه غربت بغض گشا را عشق است ای از آب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است اهل بی مرز ترین دریا باش اهل همه جا را عشق است از غزل باختگان می ترسم شعر های بی هوا را عشق است ای قشنگ ترین سازها و آواز ها روزهای بی عزا را عشق است
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد گیسوان بلندش را به باد می دهد دست های سپیدش را به آب می بخشد شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند