تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم فـرمـول وار ؛ مـرتـب و بـی نـقـص … و تــو بـا یـک اشـاره هـمـه چـیـز را در هـم می ریــزی … در شرح حال گل بنویسید خار را بر هم زنید : خوب و بد روزگار را .
کبوتر شد و رفت روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است… بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است…
مگذار گذاشت در دلت گم بشود مجذوب طلسم سیب و گندم بشود مگذار که زندگی به این شیرینی قربانی یک سوء تفاهم بشود مجنون گر ز آتش لیلی سرخ است یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است شرح دل ما حیف است که پنهان باشد این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است…
آفتابی شدی ای عشق صفای قدمت ولی از حادثه ای تلخ خبر می دهمت خاطرت هست که بر خامی من خندیدی ؟ خامم اما نه چنان باز که باور کنمت
گر چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن آیینه اینقدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا دو برابر شدن غصه آدم ها نیست؟ آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست خواستم با غم عشقش بنویسم شعری گفت هر خواستنی عین توانایی نیست.
نمیتوانم در خیالم ، روزی را ببینم که تو نیستی من در کوچه ها آواره و سرگردان باشم و هر کسی مرا ببیند از من بپرسد در جستجوی کیستی؟
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیها ز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینیها مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه نفسگیرم چو بوی غنچه از خلوتگزینیها نیاز من عروج نشئهٔ ناز دگر دارد سپهر آوازهام بر آستانت از زمینیها دل رم آرزو مشکل شود محبوس نومیدی کهسنگ اینجا شرر میگردد از وحشت کمینیها نفس دزدیدنم شد باعث جمعیت خاطر به دام افتاد صید مطلبم از دام چینیها غبار فقر زنگ سرکشی را میشود صیقل سیاهی میبرد از شعله خاکسترنشینیها به شوخی آمد از بیدستگاهی احتیاج من درازیکرد دست آخر زکوته آستینیها خروش اهل جاه ز خفت ادراک میباشد تنک ظرفیست یکسر علت فریاد چینیها طریق دلربایی یک جهان نیرنگ میخواهد به حسن محض نتوان پیش بردن نازنینیها مگر از فکر عقبا بازگردم تا به خویش آیم که از خود سخت دور افتادهام ازپیشبینیها دوتاگشتیم در اندیشهٔ یک سجده پیشانی به راه دوست خاتمکرد ما را بینگینیها دم تیغ است بیدل راه باریک سخنسنجی زبان خامه هم شق دارد از حرفآفرینیها
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد از زحمت خاقانی مازار که بد نبود گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد