1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

° حال خود را به نثر بیان کنید °

شروع موضوع توسط حــنا ‏14/12/19 در انجمن شعر و ادب

  1. کاربر ویژه ゚・*.✿کاربر فعال✿.*・゚ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    9,426
    تشکر شده:
    30,027
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    از لحاظ روحی نیاز دارم همزمان که اینجا زندگی میکنم اصفهان بگردم، تو حافظیه ی شیراز قدم بزنم، تو مشهد هرروز برم حرم امام رضا زیارت، عصر ها تو جنگل های گلستان چایی بخورم، غروب خورشید از ساحل بوشهر ببینم و شب رو کویر یزد ستاره ها رو ببینم​
     
    SiavashBaran، m naizar و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر تالار شعر و ادب عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,523
    تشکر شده:
    10,159
    امتیاز دستاورد:
    186
    جنسیت:
    مرد
    از میدان توبه میدان مروت زاید. مروت گم بودن است و در خود زیستن.
    قوله تعالی: «کونوا قوامین بالقسط».
    ارکان مروت سه چیزست: زندگانی کردن با خود بعقل، و با خلق به صبر، و با حق به نیاز.
    نشان زندگانی کردن با خود بعقل سه چیزست: قدر خود بدانستن، و اندازهٔ کار خود دیدن، و در خیر خویش بکوشیدن.
    و نشان زندگانی کردن با خلق بصبر سه چیزست: بتوانائی ایشان ازیشان راضی بودن، و عذرهای ایشانرا بازجستن، و داد ایشان از توانائی خود بدادن.
    و نشان زندگانی با حق به نیاز سه چیزست: هر چه از حق آید شکر واجب بر آن، و هر چه از بهر حق کنی عذر واجب دیدن، و اختیار حق را صواب دیدن.

    خواجه عبدالله انصاری
     
    m naizar، Anoosh و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏11/1/24
    ارسال ها:
    82
    تشکر شده:
    1,726
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    در سر من چیزی نیست
    به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ
    و نگاهم
    مثل یک حرف دروغ
    شرمگین است و فروافتاده!
     
    m naizar و Anoosh از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه ゚・*.✿کاربر فعال✿.*・゚ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    9,426
    تشکر شده:
    30,027
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد


    من به يک خانه ميانديشم

    با نفس هاي پچک هايش ، رخوتناک

    با چراغانش روشن ، همچون ني ني چشم

    با شبانش متفکر ، تنبل ، بي تشويش

    و به نوزادي با لبخندي نامحدود

    مثل يک دايرهء پي در پي بر آب

    و تني پر خون ، چون خوشه اي از انگور
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    450
    تشکر شده:
    4,203
    امتیاز دستاورد:
    113
    روی تخت دراز کشیدم و به قطره های سرم نگاه میکنم که تند تند میچکه... آقای جانفشان چراغ سقفی رو خاموش کرده که راحت باشم... چند تخت اونور تر خانومی که داره سرم میگیره میگه بعد چهل و دو سال ازدواج کردنم چی بود؟! میگرنم چند برابر بیشتر شده و زندگی ام مختل شده...دیشب مهمونی دوست شوهرم بود بوی سیگار و شلوغی دوباره حالم و بد کرد...
    سرم منگ و سنگین شده و بدنم بی رمق...چشمام و میبندم و به ادامه ی مکالمه شون گوش میدم..
    سیگارش تموم شده و حالا اومده کنارم نشسته، ازم میخواد باهم انگلیسی صحبت کنیم که برای مصاحبه آماده شه.. وقتی بهش میگم الان حالم مساعد نیست ناراحت میشه، بحث کوچکی رد و بدل میشه بعدش میره بیرون... نفس عمیقی میکشم و چشمام رو میبندم...
    توی ماشین نشستم.. شادمهر پلی میشه، سکوت کردیم ... شاید از اینکه برنامه امروزش بهم خورده عصبیه... بعد از درمونگاه میریم که واسش کت شلوار انتخاب کنم.. باید دقت کنم که رنگ کراوات و بافتش هماهنگی داشته باشه و گرنه بعدا میگه فلان روز بهم توجه نکردی یا اینکه بی تفاوت بودی..
    فروشنده آشنای قدیمی و منو میشناسه... احتمالا به خاطر رنگ پریده و ظاهر آشفته ام هست که سر صحبت رو باز نمیکنه و ساکت میشینیم، از کنار در میگه گیره کراوات هم دارین؟ آروم میگم بگین نزنی بهتره، دمده شده... اینا رو از من نشنوه بهتره...
    صدای موزیک کمی بلند تر میشه...
    حالا ساکت میشینم توی ماشین... تو رانندگی بی اخلاقه... شاید چون خودم اینجا رانندگی نمیکنم رفتارش واسم عجیبه...حالا دیگه کلافه ام.. بهش میگم من دم خونه پیاده میشم، بدون اینکه چیزی بگم خداحافظی میکنم و میرم بالا... از پله ها نگاه میکنم هنوز توی ماشین نشسته... میدونم بعدا داستان دارم برای روزی که گذشت...
    گرسنه ام ... دلم غذای گرم خونگی میخواد...
    روی تخت دراز میکشم و اشکام خیلی گرم روی گونه ام پخش میشه...
    از کی اونقدر احساس ضعف و تنهایی کردم که یادم نیست؟!...
    از کی به همه محبت کردم و در آخر بدهکار شدم! یادم نیست...
    این صحنه ها قبلا هم تکرارشده... اما این روزها نسبت به گذشته خیلی فرق داره... دنبال بهونه ام برای اشک...
    تو دنیای موازی مادر جون رفته مسجد محل روضه ...آخه محرم شده... دم غروبه، میام خونه میبینم خونه سرد و خاموشه..کمی بعد کلید میندازه و در باز میکنه.. با غذای نذری میاد.. میگم مادر جون چه خبره یه دونه کافیه مگه ما نخورده ایم؟! .. میگه مادر من نگرفتم، گفتن واسه تو و وحید هم بیارم...
    چند قاشق عدس پلو میخورم... داره زنگ میزنه که بیاد نذری ببره...
    ای وااای.... ای وااایِ من... میتونم تو همین لحظه بمیرم...
    حاضرم همه ی عمرم رو بدم و برگردم به یکی از شب های قشنگ و گرم اون خونه...
    چشمام و باز میکنم غروب شده ، به پهنای صورت اشکی ام، خونه تاریکه...
    دلم به رفتن نیست... اما شاید یکی از قصه های زندگیم باید همینجا تموم شه... این دفعه یه فرق بزرگ داره ...پیش هیچ کس نمیتونم بگم هنوز درد دارم.. هنوز غرقِ سوگم...دوستانم برای برگشتنم به زندگی دستپاچه ام میکنن.. من هنوز رخت سیاهم رو دوست دارم بپوشم... هنوز برای رفتن به مهمونی و دیدن آدمها شوقی ندارم... آخه دیگه مادر جون منتظرم نیست...
    آخ که چقدر جای خالی ات درد میکنه عزیزم...
     
    HaVaZaR، jESi و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.