1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شاعرانه ها هر روز یک غزل:

شروع موضوع توسط !!AMINKHAN!! ‏29/7/15 در انجمن اشعار

  1. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,126
    تشکر شده:
    37,169
    امتیاز دستاورد:
    210
    گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا
    بنده سلطان عشقم، تا چه فرماید مرا؟

    بسکه کردم گریه پیش مردم و سودی نداشت
    بعد ازین بر گریه خود خنده میآید مرا

    بسته زلف پریرویان شدن از عقل نیست
    لیک من دیوانه ام، زنجیر میباید مرا

    وعده وصل توام داد اندکی تسکین دل
    تا رخ خوبت نبینم دل نیاساید مرا

    وه! که خواهد شد، هلالی، خانه عمرم خراب
    جان غم فرسوده چند از غم بفرساید مرا؟
     
    SiavashBaran، !!AMINKHAN!! و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    16,895
    تشکر شده:
    76,983
    امتیاز دستاورد:
    209
    جنسیت:
    زن
    عشق بعضی وقت‌ها از درد دوری بهتر است
    بی‌قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

    توی قرآن خوانده‌ام، یعقوب یادم داده است:
    دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

    نامه‌هایم چشم‌هایت را اذیت می‌کند
    درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

    چای دم کن، خسته‌ام از تلخی نسکافه‌ها
    چای با عطر هل و گل‌های قوری بهتر است

    من سرم بر شانه‌ات؟ یا تو سرت بر شانه‌ام؟
    فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟

    ★حامد عسکری
     
    Farzane، SiavashBaran و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال تالار شعر و ادب ゚・*.✿کاربر فعال✿.*・゚ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏28/7/15
    ارسال ها:
    5,160
    تشکر شده:
    19,927
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    خورشید من برای تو یک ذره شد دلم

    چندان که در هوای تو از خاک بگسلم

    دل را قرار نیست ، مگر در کنار تو

    کاین سان کشد به سوی تو ، منزل به منزلم

    کبر است یا تواضع اگر ، باری این منم

    کز عقل ناتمامم و در عشق کاملم

    با اسم اعظمی که به جز رمز عشق نیست

    بیرون کِش از شکنجه‌ی این چاه بابلم

    بعد از بهارها و خزان‌ها ، تو بوده‌ای

    ای میوه‌ی بهشتی از این باغ ، حاصلم

    تو آفتاب و من چو گل آفتابگرد

    چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم

    دریا و تخته پاره و توفان و من ، مگر

    فانوس روشن تو کشاند به ساحلم

    شعرم ادای حق نتواند تو را ، مگر

    آسان کند به یاری خود خواجه مشکلم

    با شیر اندرون شد و با جان به‌در شود


    عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم
     
    Farzane، SiavashBaran و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    16,895
    تشکر شده:
    76,983
    امتیاز دستاورد:
    209
    جنسیت:
    زن
    helali.gif


    چون گویمت که: در دل ویران من درآی
    بشکاف سینه من و در جان من درآی

    هر شب منم فتاده ز هجران بگوشه ای
    آخر شبی بگوشه هجران من درآی

    رفتی ببزم عیش رقیبان هزار بار
    یک بار هم بکلبه احزان من درآی

    گفتم: در آبدیده، چرا در نیامدی؟
    ای نور هر دو دیده، بفرمان من درآی

    در کنج غم بدیده گریان نشسته ام
    ای باغ نو شکفته خندان من، درآی

    روزی اگر بلطف نیایی بسوی من
    باری، شبی بخواب پریشان من درآی

    حیران نشسته ام چون هلالی در انتظار
    ای مه، بیا، بدیده حیران من درآی
     
    Farzane، SiavashBaran و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر تالار شعر و ادب عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,523
    تشکر شده:
    10,159
    امتیاز دستاورد:
    186
    جنسیت:
    مرد
    سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
    خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
    گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
    خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

    گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه
    تا ره روان غم را خار از قدم برآید
    گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم
    آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

    عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
    کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید
    گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
    سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

    دل رفت و صبر و دانش ما مانده‌ایم و جانی
    ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
    هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد
    کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

    مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
     
    M @ H @ K، !!AMINKHAN!! و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,126
    تشکر شده:
    37,169
    امتیاز دستاورد:
    210
    دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی‌داند
    چراغی را که این آتش بود مردن نمی‌داند

    دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد
    نه دل سنگست پنداری که آزردن نمی‌داند

    خسک در زیر پا دارد مقیم کوی مشتاقی
    عجب نبود که پای صبر افشردن نمی‌داند

    عنان کمتر کش اینجا چون رسی کز ما وفاکیشان
    کسی دست تظلم بر عنان بردن نمی‌داند

    مِیی در کاسه دارم مایهٔ سد گونه بد مستی
    هنوز او مستی خون جگر خوردن نمی‌داند

    بخند ای گل، کز آب چشم وحشی پرورش داری
    که هر گل کو به بار آورد پژمردن نمی‌داند

    وحشی بافقی
     
    M @ H @ K و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,126
    تشکر شده:
    37,169
    امتیاز دستاورد:
    210
    ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد
    زهریست این که اندک و بسیار می‌کشد

    عمرت دراز باد که ما را فراق تو
    خوش می‌برد به زاری و خوش زار می‌کشد

    مجروح را جراحت و بیمار را مرض
    عشاق را مفارقت یار می‌کشد

    آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد
    اول جفا کشان وفادار می‌کشد

    وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست
    ما را هزار بار نه یک بار می‌کشد

    وحشی بافقی
     
    M @ H @ K و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  8. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,126
    تشکر شده:
    37,169
    امتیاز دستاورد:
    210
    بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
    که تاب من به جهان طره فلانی داد

    دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
    درش ببست و کلیدش به دلستانی داد

    شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
    به مومیایی لطف توام نشانی داد

    تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
    که دست دادش و یاری ناتوانی داد

    برو معالجه خود کن ای نصیحتگو
    شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد

    گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
    دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
     
    M @ H @ K و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,126
    تشکر شده:
    37,169
    امتیاز دستاورد:
    210
    این چنین بیرحم و سنگین دل، که جانان منست
    کی دل او سوزد از داغی، که بر جان منست؟

    ناصحا، بیهوده میگویی که: دل بردار ازو
    من بفرمان دلم، کی دل بفرمان منست؟

    در علاج درد من کوشش مفرما، ای طبیب
    زانکه هر دردی که از عشقست درمان منست

    بیدلان را نیست غیر از جان سپردن مشکلی
    آنچه ایشان راست مشکل، کار آسان منست

    من که باشم، تا زنم لاف غلامی بر درش؟
    بنده آنم که دولت خواه سلطان منست

    آن که بر دامان چاکم طعنه می‌زد، گو: بزن
    کین چنین صد چاک دیگر در گریبان منست

    هر چه می گوید هلالی در بیان زلف او
    حسب حال تیره بخت پریشان منست
     
    !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده است.