یه زن وقتی از جایگاه خودش در قلب مَردش مطمئن نباشه، غرق میشه در نشخوار فکری.. در ترس و احساس نا امنی.. فرقی هم نداره زن مستقلی باشه یا نه، تا وقتی اسمش کنار یه اسم دیگهست یعنی یه ابعادی از زندگیش با اون فرد بُر خورده و ستون این ابعاد، به میزان متعهد بودن و وفادار بودن مرد بستگی داره.. برعکس این قضیه هم درسته.. ترس و ناامنی، اضطراب رو منجر میشه و اضطراب، خشم رو.. مرد یا زنِ خشمگینِ مضطربِ همیشه در فکر فرو رفته، یعنی تنهاست .. یعنی مطمئن نیست.. اینو توو بسیاری از مراجعهکنندهها دیدم و شرح حالشونو شنیدم..
داشتم به این فکر میکردم که تو این چند سال اخیر هر چی خوبی و حمایت دیدم اکثرش از غریبه ها بوده تا آشنایان و نزدیکان! واقعا عجیبه! + داره یک ماه از تابستون میگذره. اصلا نفهمیدم چطور گذشت!
عجیب احساس تنهایی میکنم. + دلم میخواد هرچی که بقیه دارن رو منم اختصاصی برای خودم داشته باشمش، نمیدونم این حس از کجا میاد..
این حس زیاده خواهیه که با حسادت خفیف همراهه و برای پیشرفت و تعالی انسات خیلی مفیده و معمولا در خانمها قوی تره سعی گنید بخوبی کنترلش کنید و از این احساس زیبا لذت و ار فوایدش بهره کافی ببرید
تو رو به هرکی میپرستین لباس خوب بپوشید ، به موهاتون و صورتتون برسید بعد برین واس عکاسی . ارتروز گردن گرفتم نیم ساعت فقد چین و چروک لباس مشتریو ادیت میکردم .
دیروز یک گوشی برای مادرم خریدم وقتی به مادرم دادم پدرم جوری تو فکر رفت و غصه خورد چون گوشیش داغون بود جی فایوی که هیچیش کار نمیکرد خواهرم داشت فیلم میگرفت از اون صحنه ها تا اینکه گوشی پدرم رو هم رو کردم گفتم اینم برای شما خریدم خیلی خوشحال شد و ذوق کرد خیلی دلم سوخت در اون لحظه مادرم لج کرد رفت اونور نشست گفتم مادر من چکار داری برای شما هم خریدم برای پدر هم من خریدم از پول خودم خریدم و از این حرفها و مادر میگفت نه نباید برای او میخریدی دقیقا مثل بچه ها میدونم ریشه اش چیه و بعدش فهمیدم که ایکاش گوشی رو میدادم پدرم از طرف خودش میداد به مادرم خلاصه که همیشه دلم میخواست پدر و مادری داشته باشم که وقتی میرم پیششون حالم خوب بشه بتونم باهاشون راحت درد دل کنم حرف بزنم تکیه گاه باشن .. ولی از بچگی این من بودم که باید براشون هم پدر میبودم هم مادر گاهی که میرم به هر بهانه ای خوشحالشون کنم بدجور تو ذوقم میزنن ولی عادت کردم که تو ذوقم بخوره توقع داشتم مادرم خوشحال بشه لبخندش رو ببینم حتی نمیخواستم تشکر کنه فقط میخواستم خوشحالیش رو ببینم اما دائم در اخم بود گرچه میدونم خوشحال بود درونش. ولی اگر همین هدیه رو برادرم میخرید مادرم هزاران بار پرانرژی نشون میداد خودش رو و میخندید و شادی میکرد و تشکر میکرد دیگه ازم گذشته که حرف از تبعیض بزنم ولی هر وقت خواهر یا برادران برن خونه، مادر بهترین غذاها رو میپزن من آدم شکمویی نیستم فقط میخوام بگم چقدر اهمیت میدن به سایر بچه ها اما در مورد من اصلا اینجور نیست و هیچ وقت نشد برم بوی غذا از خونه بیاد و یه لقمه نون پنیر خوردم و برگشتم گاهی دلم برای خودم میسوزه ولی گاهی احساس میکنم این که تونستم تو این وضعیت از کسی توقع نداشته باشم یعنی بزرگ شدم اینکه دیگه بدون توقع دلم میخواد در حقشون خوبی کنم و از اینکه من رو به حساب نیارن و دیگه چهره ام درهم نشه از این ها خوشحالم هر چند درونم مشکلاتی دارم ولی همین که مشکلاتم رو هم پیش خودم نگه داشتم خوشحالم بالاخره دنیای هر کس یه جوره دنیای منم اینه دنیامو دوست دارم در دنیای من پدر مادر خواهر برادر همه کس و کارم فقط یک نفره اونم خداست و از صمیم قلب میخوام کمکم کنه دلی نشکنم و به لحاظ اخلاقی ارتقا پیدا کنم جوری که هیچ وقت از کسی ناراحت نشم در هیچ شرایطی